حال دل

حال دل با تو گفتنم هوس است..

تمدید

  • ۱۸:۲۰

شاید یکی از پرتکرارترین پروسه‌هایی که در دانشکده‌ی کامپیوتر اتفاق می‌افتد پروسه‌‌ای است به نام تمدید. گذشته از خوب یاد بد بودن تمدید، فکر می‌کنم از معدود مواردی است که تعاون و همدلی دانشجوها در آن به وضوح دیده می‌شود و با هم برای یک هدف مشترک همکاری می کنند و از هم حمایت می‌کنند! روند معمولا اینطور است که در گروه تلگرامی درس کسی می‌پرسد: "بچه‌ها همه می‌رسید تا ددلاین تمرینو بزنید؟" یا "بچه‌ها موافقید درخواست تمدید بدیم؟" یا سوالاتی از این دست. بعد اگر شرایط بحرانی باشد، که معمولا هست، خیلی‌ها می‌آیند و اعلام هم‌دردی/موافقت می کنند. بعد از اینکه از زیاد بودن موافقان تمدید مطمین شدیم، گام بعدی این است که کسی می‌گوید "خب من پستشو گذاشتم تو پیاتزا، برین حمایت کنین". و به این ترتیب تعداد زیادی از بچه ها زیر آن پست دلایل آورده شده را تایید می‌کنند، دلایل جدید می‌آورند، یا صرفا به گفتن "لطفا موافقت بفرمایید" اکتفا می‌کنند. سناریوی دیگر، ایمیل زدن به استاد درس است، که معمولا اگر پیاتزا و درخواست به تی‌ای ها جواب ندهد رخ می دهد ولی گاهی هم پیش می‌آید که بدون اینکه در پیاتزا اقدامی صورت بگیرد مستقیما ایمیل بزنیم. روند آن به این صورت است که کسی ایمیل زدن و نوشتن متن را به عهده می‌گیرد و بقیه ایمیل‌هایشان را در گروه تلگرام می‌فرستند تا شخص داوطلب در ایمیل cc‌شان کند. اغلب اوقات این پروسه موفقیت‌آمیز است و تمرین یک هفته‌ای تمدید می‌شود. 

در پس این موفقیت، برای خود من قسمتی ترسناک وجود دارد. اینکه می‌بینم حتی امید به تمدید تا چه حد از سرعت و همتم برای انجام تمرین کم می‌کند! اینکه می‌بینم چقدر آدم دقیقه ۹۰‌ای هستم و همیشه کاری که روز آخر ددلاین می‌کنم چندین برابر روزهای قبل است و ربطی هم به فشار کاری‌ام در روزهای قبل ندارد. این دم ددلاینی بودنم از مواردی است که قصد دارم رویش کار کنم تا درست شود. جالب است که من همیشه همینطور بوده‌ام، از دوران مدرسه. ولی الان که زندگی دارد جدی‌تر می‌شود و کارهایم بیشتر، می‌بینم که دم ددلاینی بودن همیشه جواب نمی‌دهد. توی زندگی واقعی آدم نمی‌تواند ایمیل جمع کند و ددلاین را تمدید کند!

  • ۲۴

آواز پری‌ها

  • ۱۲:۲۸

گوش می‌دهم به داریوش که می‌خواند:

 

آه با تو من چه رعنا می‌شوم

آه از تو من چه زیبا می‌شوم

عطر لبخند خدا می‌گیرم و 

شکل آواز پری‌ها میشوم

 

به آدم‌هایی فکر می‌کنم که با آن‌ها رعنا هستم. بی هیچ نقابی. آدم‌های امن زندگیم.

 

  • ۳۹

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار

  • ۱۴:۲۰

توی آینه به خودم نگاه می‌کنم. گونه‌هایم سرخ شده و حرارتش را احساس می‌کنم. کم پیش می‌آید صورتم سرخ شود. باید خیلی استرس داشته باشم، یا خیلی خجالت بکشم، یا خیلی خوشحال شوم. کلا باید حجم احساساتم خیلی زیاد باشد تا صورتم رنگ عوض کند. حالا چه؟ خیلی خوشحالم. پمپاژ خون از قلب به گونه‌هایم را احساس می‌کنم، و از طرفی چند ساعت کوه‌نوردی در باران و هوای سرد هم بی‌تاثیر نیست. نمی‌توانم تشخیص دهم سرخی صورتم از تب است یا از شادی. ولی می‌توانم مطمین باشم این شادی که توی قلبم چرخ می‌زند و برقش توی چشم‌هایم افتاده واقعی است، از جنس مرغوب.

توی مسیر برگشت، وقتی باران روی صورتمان می خورد و مه اطرافمان را گرفته بود، به زینب گفتم ارزشش را داشت. وقتی با حانیه بخشی از مسیر را دویدیم و آب زیر کفش‌هایمان شلپ‌شلپ می‌کرد احساس کردم دوباره کودک شده‌ام، و شب توی عکس‌ها دیدم که واقعا چشم‌هایم مثل چشم‌های رعنای ۵ ساله می‌خندیدند. کوهنوردی توی باران و از میان درختانی که هزار رنگ شده‌اند و شاخه‌هایشان توی مه وهم‌انگیز به نظر می‌آیند رفت توی لیست قشنگ‌ترین تجربه‌های سال ۹۷ام. خوشحالم که مقابل وسوسه‌ی نرفتن ایستادم!



  • ۲۱

خداراشکر برای پاییز!

  • ۱۹:۳۰

امروز حالم خیلی خوب بود. یک جور خوبی که احساس می کنی توی دلت نورانی است و هی می گردی دنبال علتش، و هربار یاد دلیلش می افتی ذوق می کنی. امروز اما خیلی گشتم دنبال علت، و چیزی پیدا نکردم. بعد فهمیدم به خاطر هواست، به خاطر این عطر باران، و پاییزی که بالاخره پاییز شده و سرد! خدا می داند چقدر این هوا حال مرا خوب میکند...

  • ۲۱

شادی

  • ۱۸:۱۳

رفتم آرایشگاه سر کوچه، در حالی که باران پاییزی نم نم می‌بارید. دوباره چتری‌هایم را کوتاه کردم و دوباره ایمان آوردم که چقدر این کارهای کوچک باعث شادی و روحیه می‌شود! جایی از کتاب بابا لنگ دراز، جودی در نامه‌اش به بابا می‌نویسد:

این شادی های بزرگ نیست که بیش از همه ارزش دارد. بلکه باید آدم به چیز های کوچک دل خوش شود. بابا من رمز خوشبختی واقعی را کشف کرده ام! باید برای حال زندگی کرد. ... من تصمیم گرفته ام به جای آن که با عجله بدوم سر راه بنشینم و یک بغل شادی کوچک جمع کنم، حتی اگر برایم به این قیمت تمام شود که هرگز یک نویسنده ی بزرگ نشوم.

این تصمیم جودی به نظر ساده می‌رسد، اما برای من یکی از سخت‌ترین کارهای دنیاست. دوست دارم عجله را کنار بگذارم و شادی‌های کوچک را در اولویت قرار دهم، اما ترس از این‌که نویسنده‌ی بزرگ زندگیم(برای من هدف فرق دارد البته) نشوم اجازه نمی‌دهد. اینکه چطور می‌توانم تعادل را برقرار کنم یکی از سوالات سخت حال حاضرم است. 


راستی، ربیع مبارک! 

  • ۵۳

ای دل بیا که ما به پناه خدا رویم!

  • ۱۲:۱۴

فَلَا یَحْزُنْکَ قَوْلُهُمْ       یس ۷۶


خیلیه،

خدا خودش بهت بگه غمگین نباش! 

  • ۴۰

چه دانستم؟

  • ۱۸:۲۸

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون؟

دلم را دوزخی سازد، دو چشمم را کند جیحون

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید

چو کشتی ام دراندازد میان قُلزُم پرخون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد

که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون

نهنگی هم برآرد سر، خورد آن آب دریا را

چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون

شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را

کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون

چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون

چه دانم‌های بسیار است، لیکن من نمی‌دانم

که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون


ناخودآگاه این بیت ها را می خوانم و فکر میکنم مولانا چقدر زیبا و درست توصیف کرده حالم را. چه دانم های بسیار دارم و نمی دانم های بسیارتر. به اهدافم فکر میکنم، و تلاش میکنم اهداف گذشته ام را به یاد بیاورم. نمیدانم این تغییر هدف هایم نتیجه واقع بین تر شدنم است یا سطحی تر شدنم؟ نمی دانم چطور میتوانم بین اهداف مادی و غیرمادی ام تعادل برقرار کنم اما می دانم بدون هدف های غیر مادی ام هرگز به رضایت از خود نمی رسم. چیزی که این روزها خیلی کم دارمش. 

انگار واقعا این سال های اخیر دانشگاه کفی افیون خورده ام که حواسم را از اصل زندگی پرت کرده.

  • ۲۵

رخوت

  • ۱۰:۴۶

فکر می‌کنم دوباره سرما خورده‌ام! دیشب یک قرص سرماخوردگی شب خوردم و ساعت ۸ خوابیدم تا صبح زود بیدار شوم و به کارهایم برسم. ساعت هشت صبح بیدار شدم! به غیر از نیم ساعت بیداری وسطش برای نماز صبح و چندبار از خواب پریدن، از جمله با صدای جیغ بچه‌ها که زلزله آمده، درحالی که صدای رعد و برق را شنیده بودند، ۱۲ ساعت خوابیدم! رکوردی بود در نوع خودش :) 

حالا هم از صبح نشسته‌ام پای لپ‌تاپم. پایچرم باز است، دارم عمرو دیاب گوش می‌دهم، یک خط هم کد نزده‌ام. فردا کوییز بازیابی دارم، یک صفحه هم نخوانده‌ام. باید کاراموزی را شروع کنم، یک ساعت هم شرکت نرفته‌ام. این همه رخوت از کجا آمده؟ دوست دارم بیندازم گردن سرماخوردگی، ولی خودم می دانم همه‌اش تقصیر او نیست!!

  • ۵۲

یارا بهشت صحبت یاران هم‌دمست

  • ۰۹:۵۱

این چند روز انقدر حرف زده‌ام که یواش یواش دارم خالی می‌شوم و آرامش می‌گیرم. برای خودم عجیب است. باز هم چیزی راجع به خودم کشف کردم، من نه تنها نیاز به حرف زدن دارم، بلکه نیاز شدیدی دارم که با آدم‌های آشنای هم دغدغه‌ام حرف بزنم. لازم هم نیست که حتما به راه حلی برای دغدغه‌هایم برسم، همین که ببینم تنها نیستم و دوستان دیگری هم مثل من هستند و نگرانی‌ها و ترس‌های مشابه دارند، تا حد زیادی آرامم می‌کند.

تابستان تقریبا هر روز با مامان و بابا و رضوانه و فرشته تماس ویدیویی داشتم و هر روز حدود یک ساعت حرف می‌زدیم. این حرف زدن مداوم باعث شده بود که دلتنگی کمتر شود. ولی با دوست‌هایم به جز یکی دو بار تماس و گاهی چت، ارتباط زیادی نداشتم. دلتنگی بود که روی هم تلنبار شده بود و وقتی دیدمشان و حرف زدیم تازه متوجه وجودش شدم. یک شب فاطمه به خوابگاه آمد و تا ساعت ۵ صبح یک‌سره حرف زدیم. بعد خوابیدیم و ساعت ۹ صبح بیدار شدیم و باز حرف زدیم و وقتی ساعت را نگاه کردیم از دوازده ظهر گذشته بود، و به نظر می‌رسید حرف‌هایمان می‌تواند تا ابد ادامه داشته باشد. دیشب هم رفتم خوابگاه شوریده، پیش حانیه و مهسا و خاطره، و باز هم حرف و حرف و حرف. 

چقدر خوب است که آدم نگرانی‌هایش را در خودش نگه ندارد. وقتی راجع به آن‌ها حرف می زنم آرام‌تر می‌شوم. بخشی از آرامشم را از فاطمه می‌گیرم، بخشی را از عطیه، بخشی از زینب، بخشی از بهار، بخشی از خاطره و مهسا و حانیه. 

خدا را شکر برای آدم های دوست داشتنی زندگیم. 

  • ۴۹

اولین سوغات پاییز

  • ۲۱:۲۱

امروز آخرین یکشنبه ای بود که اینجا هستم. کلی جا میخواستم بروم ولی از صبح بی حال روی تختم ولو شده ام و تنها کار مفیدی که کردم پختن نهار و انداختن لباس هایم در ماشین لباس شویی بوده. یک سرمای درست و حسابی خورده ام که فعلا با قرص و دم نوش و آب نمک قرقره کردن دارم سعی میکنم خاموشش کنم، ولی از گلودرد و سنگینی سرم به نظر میرسد موفق نیستم. طبیعی است البته، هرسال با اولین باد سرد پاییزی یک هفته ای مریض می شوم و معمولا همان یک بار برای پاییز و زمستان واکسینه ام میکند. حالا هم انگار قرار است این هفته ی آخری با مریضی بگذرد :)

الحمدلله علی کل حال

  • ۷۰
۱ ۲ ۳ . . . ۹ ۱۰ ۱۱
فکرها، دغدغه‌ها و خاطرات یه دخترِ دانشجویِ کامپیوترِ بیست و دو ساله؛ که میترسه یادش برن.. که نمیخواد یادش برن!