حال دل

حال دل با تو گفتنم هوس است..

بای ذنب قتلت؟

  • ۱۱:۴۸

نشسته‌ام سر میزم، روز اول هفته است، اعلامیه‌ی مدینه را می‌خوانم، به "هیچ کس نمی تواند جریان تحصیل و کسب دانایی را از ما بگیرد" که می‌رسم می‌زنم زیر گریه، خوشحالم که بقیه هنوز نیامده‌اند و کسی هق‌هقم را نمی‌شنود...

۵۰ دانش‌آموز شهید، ۱۰۰ دانش‌آموز مجروح، بای ذنب؟

  • ۱۳

سورپرایز!

  • ۱۷:۰۵
مواد غذایی‌ام تقریبا تمام شده و فردا باید برای خرید به برونن مارکت بروم. این است که دیشب نهار امروزم را نپختم. روزهایی که نهار نپخته‌ام خیلی سخت اند، چون همان مشکل همیشگی حلال نبودن رستوران‌های نزدیک دانشگاه وجود دارد و کباب‌ترکی و شنیتسل رستوران‌های ترکی را هم دیگر دوست ندارم بخورم، حتی یک روز ترجیح دادم ببه عنوان نهار بیسکوییت بخورم ولی آنجا نروم! 
همیشه مامان معتقد بود که غذای خانه سالم است و به همین خاطر ما به ندرت رستوران می‌رفتیم و اگر مناسبتی بود یا می‌خواستیم تنوع بدهیم هم رستوران‌های خاصی که نسبتا قابل اطمینان‌تر بودند را انتخاب می‌کردیم. بچه که بودم این دیدگاه مامان را دوست نداشتم و دلم می‌خواست سوسیس و کالباس بخورم، بزرگ‌تر که شدم ناخودآگاه میلم را از دست دادم به طوری که تا وقتی مجبور نباشم سوسیس و کالباس نمی‌خورم و کلا غذای خانه را به بیرون ترجیح می‌دهم. حالا هم با اینکه در این ۵۰ روز نهایتا ۵ یا ۶ بار رستوران ترکی رفته‌ام دلم را زده و امروز که نهار نداشتم داشتم فکر می‌کردم که خب، چه بخورم؟ یادم آمد یک رستوران ایرانی حلال از دانشگاه ۱۵ دقیقه پیاده فاصله دارد. به هوای چلوکباب تا آنجا رفتم و بعد با در بسته و کاغذی رویش مواجه شدم که می‌گفت تا ۲۷ آگست تعطیلات اند! این هم از شانس من :)‌ از گوگل کمک گرفتم تا جای دیگری را پیدا کنم، و جست و جو کردم Halal restaurants near me و دیدم یک رستوران ایرانی دیگر یک خیابان آن‌ طرف‌تر هست. رفتم آنجا. آقای رستوران‌دار خیلی خوش برخورد بود و موسیقی ایرانی پخش می‌شد و چلوکباب سفارش دادم. صاحب رستوران گفت که چلوکباب ۱۳ یورو است ولی منوی سلف سرویس ۹.۹ یورو، و در منوی سلف سرویس چلوکباب هم هست، و سوپ و سالاد و ماست و جوجه و قیمه و لوبیاپلو! و می‌شود هرچقدر خواست خورد! و پیشنهاد کرد از بوفه استفاده کنم. در حالی که از این تناقض تعجب کرده بودم یک کاسه کوچک سوپ خوردم و کمی کوبیده و جوجه. من معمولا خیلی زود سیر می‌شوم و به همین خاطر سلف سرویس آنقدر برایم نمی‌صرفد، اما اینجا قیمت سلف سرویس ارزان‌تر بود!
غذایم را که تمام کردم رفتم تا حساب کنم که گفتند حساب شده. فکر کردم تعارف معمول ایرانی‌ها را می کنند ولی بعد گفتند آقایی پول غذای مرا حساب کرده! آن آقای ناشناس چند دقیقه قبل از من رفته بود. به آنها گفتم که ایشان را نمی‌شناسم و من پول غذایم را حساب می‌کنم و سری بعد که آن آقا به رستورانتان آمد پولش را پس بدهید. گفتند ممکن است دیگر نیاید و نمی‌توانند پول را قبول کنند. گفتم ولی شما او را می‌شناختید، چون دیده بودم با هم به گرمی صحبت می‌کردند. ولی انکار کردند و گفتند حالا مگر چه اشکالی دارد؟ دیدم راست می گویندو اشکالی ندارد ولی حس خوبی نداشتم و به نظرم مشکوک بود. خلاصه نهار را در یک رستوران ایرانی مهمان یک ایرانی ناشناس بودم! شبیه توی فیلم‌ها بود :))
  • ۳۴

یک روز تعطیل

  • ۱۴:۱۶

دیروز در اتریش تعطیل رسمی بود. پریروز با ندا و زک رفتیم بستنی خوردیم، این بار به این مناسبت که زک خبر خوبی راجع به تمدید ویزایش شنیده بود. رسم "شیرینی دادن" را یاد گرفته و عمل هم می‌کند :))‌ بعد از بستنی توی آشپزخانه نشستیم و ساعت‌ها حرف زدیم. از ساعت ۸ و نیم تا ۱ شب. و آنقدر خندیدیم که هنوز هم با یادآوری آن شب خنده‌ام می‌گیرد. بیشتر مدت داشتیم tongue twister یاد هم می‌دادیم. (کلمه مستقیمی برای معادل فارسی‌اش یپدا نکردم، جمله‌هایی که گفتنشان پشت‌سر هم سخت است، مثل شیش سیخ کباب سیخی شیش هزار). سخت‌ترین حالتش وقتی بود که جمله از زبانی باشد که بلدش نباشی. ما به زک جملات فارسی می گفتیم، من به ندا و زک جملات ترکی، و آن‌ها به من جملات آلمانی. بعد زک پرسید که اگر برای فردا برنامه‌ای نداریم با هم جایی برویم. رفتیم توی هال و سر میز بزرگ‌ نشستیم و زک نقشه‌ی بزرگی از وین آورد و سعی کردیم به کمک نقشه و گوگل جایی انتخاب کنیم. در آخر Kahlenburge انتخاب شد. قرار شد عصر برویم که صبح هرکس برنامه‌ی خودش را داشته باشد.

من تصمیم داشتم صبح به دیدن قبرستان وین بروم. به مامان نگفتم چون می‌دانم باز هم ناراحت میشد که آخر قبرستان هم شد جا؟ آن‌هم درحالی که هنوز کلی موزه و کاخ هست که ندیده‌ام! ولی راستش قبرستان‌های اینجا برایم جالب‌اند، خصوصا این قبرستان اصلی وین که خیلی بزرگ‌ است، تقریبا هم اندازه بخش قدیمی شهر! تصمیم گرفتم بخشی از مسیر را که از کنار کانال می‌گذرد با دوچرخه بروم، و باقی را با مترو. ولی همه چیز مطابقه برنامه‌ام پیش نرفت :)) با دوچرخه رفتم، ولی اصلا حواسم نبود که مدت‌هاست دوچرخه سواری و کلا هیچ ورزشی نکرد‌ه‌ام (شکلک خجالت) و مسیری که در نظر گرفته بودم نسبتا طولانی بود. خلاصه وقتی به ایستگاه متروی مورد نظرم رسیدم جانم داشت بالا می‌آمد :)) سعی کردم حالت تهوعم را نادیده بگیرم و به دنبال ایستگاهی بودم که دوچرخه را بگذارم و سوار مترو شوم ولی گوگل‌مپ هم کمکم نکرد و نتوانستم ایستگاه را پیدا کنم! از طرفی هم خسته شده بودم و این شد که مسیر آمده را دوباره برگشتم و دوچرخه را در همان ایستگاهی که برداشته بودم گذاشتم و بدون اینکه به روی خودم بیاورم می خواستم به قبرستان بروم سوت‌زنان راهی خوابگاه شدم :))

ناهار با ندا کتلت پختیم و خندیدیم و خوردیم. بعد زک آمد و با آجیل خیلی متنوع ندا برایش کلاس آجیل‌شناسی برگزار کردیم، و در نهایت ساعت پنج و نیم رفتیم Kahlenburg. راه بسیار زیبایی داشت، از میان جنگل ها و تاکستان های وین، با نمایی از شهر که هرچه بالاتر می‌رفتیم هر ازگاهی از لابه‌لای درخت ها دیده می‌شد. کالنبرگ تقریبا شبیه بام‌ تهران خودمان است، فقط سبزتر و جنگلی‌تر است، و می توانی شهر را و دانوب را زیر پایت ببینی. بعد کمی در جنگل قدم زدیم و برگشتیم، و البته مقادیر زیادی خندیدیم. زک خیلی راحت می تواند آدم را بخنداند، محال است که باشد و آدم‌های دورش درحال ریسه رفتن نباشند! بهش می‌گویم برو استندآپ کمدین شو!!! 

بعد از کالنبرگ زک بردمان پلی روی کانال که سال ۱۹۱۱ ساخته شده بود. پل و منظره‌ی کانال و بازتاب نور ساختمان‌ها روی آب دم غروب آنقدر دوست‌داشتنی بود که فکر می‌کنم از این به بعد هر از چند گاهی خودم تنهایی آنجا بروم. خصوصا که خیلی خلوت بود، تمام مدتی که ما رویش بودیم کسی جز ما از پل عبور نکرد. جاهای شلوغ پر از توریست‌ها را دوست ندارم.

روز تعطیل خوبی بود، کاش بیشتر تعطیلی داشتیم!

  • ۲۴

سفرنامه‌ای پراکنده + اسکرین‌شات استوری‌ها اضافه شد

  • ۱۴:۵۰

دیروز عصر رسیدم وین. این دو روز آخر هفته‌ی گذشته بی اغراق یکی از نقطه‌ی عطف‌های زندگیم بود. دوست دارم همیشه خاطراتش را جایی از قلبم نگه دارم و برگردم و نگاهشان کنم. از رسیدن به کراکوف در یک صبح بارانی، و بعد خوردن ساندویچ کره‌بادام زمینی توی ایستگاه پر از آدم‌هایی که از باران پناه گرفته بودند، تا پیاده رفتن تا هاستلی که قبلا در اینترنت پیدا کرده بودم زیر باران، که با وجود داشتن چتر باز هم به میزان قابل توجهی خیس شدم، از کوله و وسایل تویش گرفته تا شلوار و تونیکم. ولی وای از کراکوف بارانی، صبح خیلی زود تعطیل شنبه. خیابان‌ها و کوچه‌های خلوت و بوی قهوه از کافه‌های گرم، و مردمی که با چترهای رنگی‌شان روی سنگ‌فرش‌های خیس قدم می‌زدند. و هوایی که خنک از باران دم صبحی بود و دلم می‌خواست لحظاتم همینطور کش بیایند. بعد از اینکه رفتم هاستل، که ساختمانی خیلی قدیمی درست وسط بافت قدیمی شهر بود، تختی در یک اتاق ۶ نفره زنانه رزرو کردم و وسایل اضافی‌ام را در لاکر گذاشتم. بعد دوباره زیر بارانی که هنوز بند نیامده بود تا ایستگاه رفتم و برای رفتن به اشویچیم بلیط خریدم. راه تا اشویچیم بی‌نهایت زیبا بود، از میان دهکده‌هایی با کلبه‌های چوبی و ایوان‌های پر از گلدان گل‌های صورتی و سرخ و از میان جنگل‌های سبز خیس زیر باران، و بعد رسیدیم. 

دوست ندارم راجع به آشویتس بنویسم. خلاصه‌ای از آنچه دیدم را در اینستاگرام استوری و هایلایت کردم، ولی دوباره نوشتن آن‌ها روحم را آزار می‌دهد. دیشب خواب، که البته کابوس می‌دیدم با قطار وارد بیرکانو(آشویتس۲) می‌شوم، به عنوان یک زندانی. گفته بودم که می‌خواستم بروم و با چشمان خودم ببینم تا باور کنم؟ باور کردم؟ نه. هنوز نه. هنوز نمی‌توانم باور کنم آدم می‌تواند به جایی برسد که چنان کارهای وحشتناکی انجام دهد. و نمی‌پرسم چرا نازی‌ها چنان کردند، بلکه می‌پرسم چطور آن کارها را کردند؟ چطور توانستند؟ شب در هاستل با هم‌اتاقی نازنینی آشنا شدم که پیرزنی استرالیایی بود. پنج سال پیش به دیدن آشویتس رفته بود و حالا برای سفر در اروپای شرقی برگشته بود. با یک کوله سفر می‌کرد و می‌گفت باید به زودی به استرالیا برگردد، چون به تازگی نوه دار شده. از من راجع به آشویتس پرسید. همین‌ها را به او گفتم. گفتم که نمی‌توانم باور کنم آدم می‌تواند اینقدر پست باشد. یک جمله گفت. گفت وقتی به سن من برسی باورت می‌شود. 

کتی، پیرزن استرالیایی گفت که از نظرش خیلی ارزشمند است که به دیدن آشویتس رفته ام، درحالی که می توانستم مانند خیلی از جوانان دیگر در خیابان‌ها مشغول رقص و شادی یاشم. گفت ارزشمند است که به دنیال تاریخ هستم. فکر نمی‌کردم کارم ارزشمند باشد. از تعریفش توی قلبم پروانه‌های رنگی چرخ زدند.

وقتی برگشتم کراکوف، دوباره پیاده تا هاستل رفتم. این‌بار در هوای آفتابی خنک، در میان مردمی که روی میزهای بیرون کافه‌ها و رستوران‌ها نشسته بودند، از کنار دیورهای قلعه‌ی شهر که نقاش‌ها نقاشی‌هایشان را رویش نصب کرده و می‌فروختند، از میان دکه‌های کوچکی که پیرزن‌ها در آن‌ها نان می‌فروختند، و همه‌جا در امن و امان بود، و هیچ‌جا خبری از جنگ و مرگ نبود، و هرچه بود زندگی بود. در شادترین و زیباترین نوع آن.

به دنبال یک تور پیاده‌روی رایگان بودم ولی دیروقت بود و همه‌ی تورها تمام شده بودند، به جز یکی، تور ترسناک کراکوف، ساعت ۸ شب. تصمیم گرفتم در آن شرکت کنم. دو ساعتی تا شروعش وقت داشتم، نشستم و آنچه دیده بودم استوری کردم. بازخوردی که گرفتم خستگی‌ام را از تنم به در کرد. احساس کردم مفید بوده‌ام. بیش‌تر از ۵۰ نفر از فالورهایم تشکر کردند و برخی گفتند که تا به حال چیزی در این باره نمی دانسته‌اند و با دیدن استوری ها رفته‌اند بیشتر خوانده‌اند. همین برای من کافی بود.

ساعت ۸ رفتم مقابل دروازه‌ی اصلی شهر، جمعیت زیادی آمده بود برای تور ترسناک. تور جالبی بود، راجع به قتل‌های زنجیره‌ای کراکوف و روح‌های سرگردان در ساختمان ها و جلادان شهر. هوا تاریک بود و مهیا برای ترسیدن، و راهنمای تور هم خیلی آدم شوخ‌طبعی بود. در کل تجربه‌ی جالبی بود.

بعد از تور برای خودم شروع کردم به پیاده‌روی توی شهر و رندم وارد یک رستوران شدم که از قضا ایتالیایی بود و خیلی شیک و پیک. انقدر که وقتی می خواستم آب بخورم هم پیش‌خدمت می‌امد و آب را توی لیوانم می‌ریخت :)) کراکوف نسبت به وین خیلی ارزان تر است و در کمال تعجبم شام فقط ۱۰ یورو شد. درحالی که همین شام و سرویس در وین حتما ۲۰ یورو به بالا میشد.

بعد از شام دوباره تا هاستل قدم زدم، و عاشق کراکوف شدم. در هر گوشه‌ای صدای موسیقی می‌آمد، از مردی که با نوای غم‌انگیزی ویلن سل می‌زد و روحم با شنیدن صدایش مرتعش می‌شد، تا گروهی که آکاردیون می‌نواختند و مردم دورشان می‌رقصیدند و دست می‌زدند. کراکوف شهری شاد و زنده بود و من از اینکه فردا صبح باید ترکش می‌کردم ناراحت بودم. این شهر کوچک با موسیقی لهستانی و مردم شاد همیشه توی ذهنم می‌ماند و امیدوارم روزی دوباره به آن برگردم. 

صبح روز بعد وسایلم را جمع کردم و از هاستل بیرون رفتم. از یک پیرزن نان حلقه ای خریدم(که نان مخصوص کراکوف است) و نشستم توی پارک دور قلعه‌ی شهر و صبحانه خوردم. بعد با کراکوف زیبا خداحافظی کردم و دوباره به ایستگاه رفتم.

اتوبوس در کاتوویچ(شهر دیگری در لهستان) حدود ۵۰ دقیقه توقف داشت که از فرصت استفاده کردم و کمی هم در این شهر قدم زدم. ولی کراکوف چیز دیگری بود :)‌ وقتی سوار اتوبوس به مقصد وین شدم پیرزنی کنارم نشست. پیرزنی که معلوم بود بلوند است ولی موهایش را سیاه پرکلاغی رنگ کرده بود و رژ لب قرمز زده بود و دستبندهای عجیب و انگشترهای فلزی دست کرده بود. شبیه بعضی پیرزن‌های غربی توی فیلم‌ها. انگلیسی بلد نبود و من هم زبان او را که نمی‌دانم چه بود بلد نبودم. ولی با اشاره با هم ارتباط برقرار می‌کردیم. یک بار خوابم برده بود که بیدارم کرد و دیدم یک حوله تا کرده و به سمتم گرفته و با اشاره گفت بگذارم زیر سرم که به شیشه تکیه داده بودم. من، دوست دارم این را باور کنم. دوست دارم آدم‌ها را اینطوری ببینم. که یک پیرزن غربی که سیگار می‌کشد و سر و وضع عجیب دارد، توی اتوبوس به یک دختر شرقی که حجاب دارد حوله می‌دهد که وقت خواب بگذارد زیر سرش. از خدا میخواهم که هیچ وقت به این باور نرسم که آدم‌ها می‌توانند بد باشند.



می‌توانید استور‌ی‌ها را در اینجا ببینید.

  • ۳۰

بسیار سفر باید..

  • ۱۲:۴۶

خب، سفرم قطعی شد! قصد داشتم هفته بعد بروم ولی دیروز به سرم زد که معلوم نیست هفته بعد چه کاری برایم پیش بیاید و به همین خاطر دیشب برای امشب ساعت ۲۳:۴۵ بلیط خریدم به مقصد کراکوف، لهستان. فردا صبح ساعت ۶ و نیم می‌رسم و بعد از همانجا سوار اتوبوس دیگری می‌شوم(که بلیطش را نخریده‌ام و امیدوارم به مشکل نخورم) به مقصد اُشویِچیم(Oświęcim) برای دیدن اردوگاه آشویتس. وقتی به مامان گفتم می‌خواهم به آشویتس بروم ناراحت شد. گفت این‌همه جای قشنگ می‌توانی بروی، آن وقت می خواهی بروی اتاق‌های گاز و کوره‌های آدم سوزی نازی‌ها را ببینی؟ به او حق می‌دهم که از انتخابم خوشش نیاید، و البته که اکثر اطرافیانم هم از این تصمیم متعجب شدند. ولی من از دوران نوجوانی دوست داشتم روزی به آشویتس بروم. اولین بار راهنمایی بودم که کتاب بازتاب از دانیل استیل را خواندم. کتابی راجع به سه نسل زن از یک خانواده، مادربزرگ، مادر و دختر. مادربزرگی که یهودی بوده و دخترش که بعد از ازدواج با یک فرانسوی مسیحی می‌شود و دخترش که او هم مسیحی است و تصمیم می‌گیرد راهبه شود. بعد از شروع دستگیری و کشتار یهودی‌ها مادر سعی در پنهان کردن ریشه‌ی یهودی خود دارد ولی موفق نمی‌شود و هم او و هم دختر راهبه‌اش دستگیر می‌شوند و داستان اصلی از جایی شروع می‌شود که دخترش به اردوگاه کار اجباری آشویتس فرستاده می‌شود. یک راهبه‌ی مسیحی، به جرم اینکه خون یهود در رگ‌هایش جاریست. بعد از تمام شدن کتاب باورم نمی‌شد چنین جایی وجود داشته باشد. داستان رمان تخیلی بود ولی آشویتس و اتفاقاتی که در دوران جنگ جهانی دوم افتادند نه. از همان موقع دوست داشتم روزی آشویتس را از نزدیک ببینم. نه به خاطر اینکه خودآزاری داشته باشم یا چنین چیزی، بله به خاطر اینکه با چشمان خودم ببینم و باور کنم که هم‌نوعم می‌تواند تا چه اندازه بی‌رحم و پست شود، برای اینکه ببینم و در خاطرم حک شود و مطمین باشم که فراموش نمی‌کنم زمانی دختران و پسران هم‌سن و سال من، به جرم یهودی بودن چگونه عذاب شدند و کشته شدند، و فراموش نمی‌کنم که ما انسان‌ها چه اندازه می‌توانیم خطرناک باشیم.

 هفته‌ی پیش تصمیم گرفتم قبل از سفرم کتاب دیگری راجع به آشویتس بخوانم. در جست وجویی که در goodreads کردم بین دو کتاب شک کردم که کدام را انتخاب کنم، کتاب Night از Ellie Wiesel و (If this is a man(survival in Auschwitz از Primo Levi. در نهایت کتاب دوم را انتخاب کردم، چون پریمو لوی در ۲۴سالگی وارد آشویتس شده بود و الی ویسل در ۱۲ سالگی. می‌خواستم داستان را از زبان کسی بشنوم که درک پخته‌تری از شرایط داشته و از انتخابم خوشحالم، چون لوی در کتابش در خلال حقایقی که از آشویتس می‌گوید گریزی به فلسفه و روان‌شناسی می‌زند و این دقیقا همان چیزی بود که می خواستم، اینکه آدم‌ها در شرایطی مثل آشویتس چگونه از لحاظ روانی تغییر می‌کنند. 

کتاب با این شعر شروع می‌شود:

“You who live safe
In your warm houses, 
You who find warm food
And friendly faces when you return home. 
Consider if this is a man
Who works in mud, 
Who knows no peace, 
Who fights for a crust of bread, 
Who dies by a yes or no.
Consider if this is a woman
Without hair, without name,
Without the strength to remember,
Empty are her eyes, cold her womb,
Like a frog in winter. 
Never forget that this has happened.
Remember these words.
Engrave them in your hearts, 
When at home or in the street, 
When lying down, when getting up. 
Repeat them to your children.
Or may your houses be destroyed, 
May illness strike you down, 
May your offspring turn their faces from you.”


شما که در امینت زندگی می‌کنید

در خانه‌های گرمتان

شما که وقتی به خانه‌هایتان برمی‌گردید

غذای گرم و چهره‌های دوستانه می‌بینید

فکر کنید اگر این یک مرد است

که در لجن کار می‌کند،

که هیچ صلحی نمی‌شناسد،

که برای یک تکه نان بیات می‌جنگد،

که با یک بله یا خیر می‌میرد.

فکر کنید اگر این یک زن است

بدون مو، بدون اسم،

بدون توانی برای اینکه به خاطر آورد،

چشم‌هایش خالی‌اند، رحمش سرد است،

مانند وزغی در زمستان.

هیچ‌گاه فراموش نکنید که این‌ها اتفاق افتادند.

این کلمات را به خاطر بسپارید.

در قلب‌هایتان حک کنید،

زمانی که در خانه‌ یا در خیابانید،

زمانی که دراز کشیده‌اید، زمانی که بیدار می‌شوید.

برای فرزندانتان تکرار کنید 

و اگر نکنید، خانه‌هایتان ویران باد،

بیماری زمین‌گیرتان کند،

و فرزندانتان از شما رویگردان شوند.


حالا احساس می‌کنم تا حدی‌ آماده‌ام که بروم و با چشم خودم آشویتس را که حالا تبدیل به موزه شده ببینم. از لحاظ برنامه‌ریزی سفر باید بگویم که خیلی بد عمل کرده‌ام و همه چیز ناگهانی بوده ولی از جهتی نگرانش هم نیستم. خودم را به جاده می‌سپارم تا ببینم چه پیش می‌آید.

  • ۳۶

بعد از طوفان

  • ۱۲:۱۸

پریروز عصر بود که ایمیلی از گردا گرفتم که می‌پرسید فردا ساعت ۲ بعد از ظهر برای من مناسب است یا نه. تاکی که باید هفته بعد میدادم را می‌گفت!! اینطوری شد که دیروز تاک را انجام دادم و البته پریشب را نخوابیدم و استرس کشیدم و لیوان دم‌نوشم هم شکست. (این آخری ربطی به جریانات دیگر نداشت، ولی حقم نبود دقیقا زمانی بشکند که انقدر ناراحت بودم، و هنوز هم بابتش ناراحتم :( حالا چطوری برای خودم چای دم کنم؟) خلاصه که روز سختی بود، ولی شکر که نتیجه‌ی بدی نداشت. به ندا گفته بودم اگر خوب پیش برود شیرینی می‌دهم، این شد که دیشب با ندا و زک رفتیم بستنی‌فروشی سر خیابان و بستنی خوردیم، مهمان من :)‌ ما سه نفر الان تنها ساکنان طبقه‌ی اول هستیم. فارس هم رفته سفر، پاریس. ماریا و سارا و والن هم که خانه‌ اند.  

  • ۲۴

گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست؟

  • ۱۳:۵۹
امروز توی آزمایشگاه تنها هستم، نه مارک هست و نه ماتیاس و دیوید. الان یادم آمد که مارک گفته بود این هفته به فرانسه برمی‌گردد، ولی دیروز زودتر به خوابگاه برگشته بودم و فرصت نشد خداحافظی کنیم. امیدوارم زودتر برگردد، چون تنهایی حوصله‌ام سر رفته، در حالی که کلی کار هم دارم که باید انجام دهم . هفته بعد باید یک تاک برای استاد خودم و چند استاد دیگر داشته باشم و هیچ چیز آماده نکرده‌ام و بابتش نگران هم هستم :( امیدوارم به خوبی و خوشی تمام شود و بعد بتوانم با خیال راحت سفر کوتاهم را داشته باشم که به شدت برایش هیجان‌زده ام. مقصد را هرموقع رفتنم قطعی شد می‌گویم!
  • ۲۲

گز!

  • ۱۲:۰۲

اولین بار که به زک گز تعارف کردم، به محض خوردنش گفت: Rose water! گفتم آره، گلاب هم داره. فردای آن روز، آمد و چیزی راجع به "گالِیب" گفت. متوجه منظورش نشدم تا اینکه گفت مگر rose water به فارسی گالیب نمی‌شود؟ تلفظ صحیح گلاب را یادش دادم. گفت گل میشود flower و اب می‌شود water، ولی گلاب فقط آب گل رز است. درحالی که از اطلاعاتش تعجب کرده بودم،گفتم که در متون ادبی و ... هرجا گل تنها بیاید منظور گل سرخ است. و برایش توضیح دادم که گلاب فقط از نوع خاصی از رز گرفته می‌شود، نه هر رُزی. دو روز بعد دوباره آمد و پرسید آیا اوی سنا را می شناسم یا نه. گفتم نه. گفت یک فیلسوف بوده که هزار سال پیش زندگی می‌کرده، سرچ کرد و در گوشی اش عکسش را نشانم داد. فهمیدم بوعلی‌سینا را می‌گوید! گفتم تو بوعلی را از کجا می‌شناسی؟ گفت او کسی بوده که اولین بار نحوه‌ی درست کردن گلاب را کشف کرده! درحالی که باز هم از اطلاعاتش تعجب کرده بودم، گفتم برایم جالب است که این‌قدر به گز و گلاب علاقمند شده! گفت درخت گز که گز از آن درست می‌شود درختی است که در ایالت او بسیار زیاد رشد می‌کند و رشد بی رویه‌اش در سال‌های اخیر موجب نگرانی شده. در حالی که خنده‌ام گرفته بود گفتم نکند قصد داری برگردی آمریکا کارخانه‌ی گزسازی راه بیندازی؟ خندید و گفت نه. گفتم مطمینی؟ گفت اگر من دنبال پول بودم که نمی‌آمدم فلسفه بخوانم! قبول داری؟ تقریبا قانع شدم، ولی علاقه‌ی عجیبش به گز هنوز برایم جالب است. حتی چندتا مغازه رفته بود تا گز پیدا کند. چند روز پیش هم آمد و گفت میخواهد فارسی یاد بگیرد و قصد دارد یک کتاب گرامر فارسی بگیرد و از من خواست برای تلفظ‌ها کمکش کنم! خلاصه که با یک گز، پاک دلباخته‌ی ایران شده :))

  • ۳۷

فال قهوه

  • ۱۲:۵۶

صبح نشسته بودم توی آشپزخانه و صبحانه می‌خوردم که سارا آمد. امروز دوباره به صربستان برمی‌گردد، چون هنوز شغلی پیدا نکرده و هزینه‌ی زندگی در آنجا خیلی کمتر است. از من پرسید آیا قهوه می‌خورم؟ قبلا هم یک بار عصر پیشنهاد قهوه داده بود ولی چون می‌ترسیدم شب خوابم نبرد قبول نکرده بودم. امروز گفتم که آره، می‌خورم. پرسید کم یا زیاد؟ و گفتم کم. فنجان و نعلبکی سفیدی برای من و یک ماگ برای خودش از قهوه‌ی ترکی که درست کرده بود پر کرد. گفت که در صربستان پیرزن‌ها همیشه بعد از خوردن قهوه فال می‌گیرند. پرسیدم بلدی؟ گفت نه زیاد، ولی ماریا بلد است. یادم آمد یک بار ماریا چیزهایی راجع به فال قهوه گفته بود. سارا گفت که قهوه را بدون شیر و شکر دوست دارد، و باید زیاد باشد. دوست ندارد سریع و داغ بخورد. ترجیح می‌دهد تمام روز آرام آرام مزه‌اش کند. قهوه‌ی کافه‌ها را دوست ندارد. قهوه باید غلیظ باشد. نباید شیر داشته باشد. قهوه‌ی کافه‌ها بیشتر شیر دارد و دیگر اسمش قهوه نیست. اسپرسو هم دوست ندارد، چون بیشتر ترش است تا تلخ. من ولی برعکس او هستم، قهوه باید شیر داشته باشد! از نظرم شیر، قهوه را به کمال می‌رساند! فنجان قهوه‌ای را که برایم آورده بود برداشتم، عطر خیلی خوبی داشت. خوردمش، بدون شیر و شکر، مثل سارا. بعد نعلبکی را روی فنجان گذاشتم و برعکسش کردم. چند دقیقه بعد فنجان را برگرداندم. سارا فنجانم را گرفت. گفت نشانه‌های کمی را بلد است، ولی چیزهایی برایم گفت. شاید عجیب باشد، ولی به نظرم درست می‌آمدند! وقتی ماریا برگردد یک بار دیگر قهوه می‌خوریم.

  • ۳۱

سلام، من ندا هستم!

  • ۱۲:۱۳

دیروز اتفاق جالبی در خوابگاه افتاد. در آشپزخانه بودم که دیدم از راهرو صدای صحبت کردن زک با دختری می‌آید. شنیدم که خودشان را معرفی می‌کردند و بعد زک گفت که در آشپزخانه می‌تواند بچه‌های دیگر را ملاقات کند. (چند روزی است که به خاطر گرمای هوا، زک میزش را به راهرو منتقل کرده و آنجا درس می‌خواند و کار می‌کند!) آنطور که معلوم بود یک دختر جدید به خوابگاه اضافه شده بود. بعد دختر جدید بنا به پیشنهاد زک به آشپزخانه آمد و خودش را معرفی کرد: سلام، من ندا هستم! باورتان نمی‌شود که چقدر ذوق کردم! پرسیدم ایرانی هستی؟ و بعد از ذوق او که من هم ایرانی هستم از شادی همدیگر را بغل کردیم :)) بعد کلی با هم حرف زدیم و از دغدغه‌ها و نگرانی‌اش گفت و من هم دلداری‌اش دادم که همه چیز حل می شود و این حرف‌ها. بعد خواست خوابگاه را نشانش بدهم و با هم رفتیم و جاهای مهم را نشان دادم. ندا دختر ۲۴ ساله‌ای است که برای تحصیل در زبان انگلیسی و فرهنگ آمریکایی(یا همچین چیزی) به وین آمده. جالب است که من از حضوری فارسی حرف زدن با او آنقدر به وجد آمده بودم که انگار نه انگار فقط یک ماه است اینجا هستم و تازه هر روز کلی با الهه در دانشگاه حرف می‌زنیم و همین دیروز دو ساعت با الهه و یک ساعت با رامین فارسی حرف زده بودم! فهمیده‌ام هیچ چیز جای آرامشی را که آدم از صحبت کردن به زبان مادری و شنیدن آن دریافت می‌کند نمی‌گیرد. انگار زبان به خوبی خاطرات و عواطف سالیان آدمی را در خود نگه داشته و هرچقدر هم روان بتوانی زبان دیگری را حرف بزنی، جای آن را که در کودکی یاد گرفته‌ای و تمام عمر شنیده‌ای نمی‌گیرد. از خوش‌اقبالی من که دو زبانه هستم این است که این احساسات را به هر دو زبان ترکی آذری و فارسی دارم و یادم  هست ترم یک که به تهران رفته بودم تا می‌شنیدم عده‌ای در دانشگاه ترکی حرف می‌زنند پایم سست می‌شد و الکی دلم می‌خواست بروم و با آن‌ها حرف بزنم. چون از بچگی همیشه در شهر از مغازه‌دارها گرفته تا راننده‌های تاکسی ترکی حرف می‌زدند و ترکی شنیدن به من آرامش بودن در وطن می‌دهد. شاید هم علت این احساسات به زبان مادری این باشد که که در نوزادی با لالایی مادر و اُخشماق(کلمه‌ای ترکی به معنای نوازش با حرف زدن، نتوانستم معادل فارسی برایش پیدا کنم.) پدر در ناخودآگاه آدم حک می‌شود. شاید هم هیچ کدام از این دلایل درست نباشند، ولی اطمینان دارم زبان، چیزی فرای وسیله‌ای برای برقراری ارتباط است.

  • ۳۴
۱ ۲ ۳ . . . ۷ ۸ ۹
فکرها، دغدغه‌ها و خاطرات یه دخترِ دانشجویِ کامپیوترِ بیست و دو ساله؛ که میترسه یادش برن.. که نمیخواد یادش برن!