حال دل با تو گفتنم هوس است..

28 آبان

سه سال پیش بود، اواسط آبان. خونه دایی هدایت بودیم. تقریبا همه فامیل، به جز فکر کنم دایی مسعوداینا. طبق عادت پیش آقا نشسته بودم. آقا چشم هاش نمی دید به خاطر دیابت. دستمو گرفته بود تو دستش و حرف میزدیم. درباره دانشگاه میپرسید، خوابگاه، غذای سلف. ترم یک بودم. مشاعره کردیم. یادمه نوه ها یه طرف کنار هم نشسته بودن، یادمه دقیقا کجا، یادمه خودم و آقا کجا.. یادمه میخواستم برم با بچه ها حرف بزنم، یادم نیست موضوع بحثشون چی بود، ولی یادمه چون دستم تو دست آقا بود پا نشدم. و همچنان با هم حرف زدیم و شعر خوند و شعر خوندم و شعر خوندیم.

دو هفته بعد بود، 28 آبان، دو هفته بود خونه نرفته بودم. صبح تو سایت نشسته بودم و با بچه ها چیپس خریده بودیم و سوال مبانی حل میکردیم. فردا میانترم مبانی بود. 

فردا بود، 29 آبان بود، از امتحان اومده بودم بیرون و عمه و رضوانه دم در آزادی منتظرم بودن. سوار ماشین شدم و اومدیم سمت خرمدره. پنجشنبه بود و قرار نبود برم خونه. ولی مامان دیشب زنگ زده بود و گفته بود آقا حالش خوب نیست. گفته بود بیمارستانه. گریه کرده بودم و بچه ها گفته بودن نگران نباش چیزی نیست.. وقتی رسیدیم خرمدره نرفتیم خونه. نرفتیم خونه ننه. نرفتیم بیمارستان. رفتیم مسجد، مسجد صاحب الزمان، همونجا که اولین نماز جماعتم رو خونده بودم، همونجا که نوه یدالله حیدری بودم، همونجا که با آقا می رفتیم. همه جا پارچه سیاه بود. اسم رو پارچه ها.. اسم رو پارچه ها.. اسم رو پارچه ها دوست داشتنی ترین مرد زندگیم بود. اونی بود که اولین شعرهایی که میگفتم رو براش میخوندم. اونی بود که با قرآن بزرگش اولین بار با صوت براش خوندم و با اینکه پر از اشکال تجویدی بودم فقط آفرین شنیدم. اونی بود که برامون داستان های شاهنامه میگفت. اونی بود که اولین بار بیژن و منیژه رو برام تعریف کرد. اونی بود که پول میداد از مسلم خوراکی بخریم. اونی بود که زندگیمون بود. نفسمون بود. اونی بود که همیشه بود. اونی بود که دیگه نبود..  ای وای.. ای وای..

بقیش و گریه هام و گریه های همه رو خیلی واضح یادمه. صدا ها، آدم ها، ضجه هام. هیچ وقت یادم نمیره. اونقدر سنگین بود این داغ که فکر میکردم دیگه زنده نمیمونم. دیگه تموم شدم. وقتی رفتیم خونه و جای خالی تختش.. ای وای از جای خالیش.. انقدر گریه کردم که فرشی که زیر تخت بود خیس شده بود. ولی ذره ای از درد من کم نمی شد. من اقا رو میخواستم. درست بود که دیگه نمی دید، ولی دستم رو که میگرفت، صورتم رو که لمس میکرد، پیشونیش رو که می بوسیدم! چرا فکر میکردم از دست دادن برای بقیست فقط؟ چرا فکر میکردم اقا همیشه کنارم میمونه؟ چرا سری پیش نمیدونستم آخرین باره که می بینمش، آخرین باره که مشاعره میکنیم؟ چرا دنیا انقدر سیاه و بد شده بود؟ چرا بیدار نمی شدم و یکی بگه آروم باش رعنا، همش یه خواب بود! چرا؟

آقا 27 آبان پر کشیده بود. من اون موقع تو سایت داشتم چیپس میخوردم و مبانی میخوندم. ای وای.. چرا؟ چرا بی خداحافظی؟

من آدم بی احساسی نبودم، ولی هیچ وقت با فیلم ها و روضه ها گریم نمیگرفت. همیشه با تعجب به بقیه نگاه میکردم که چقدر راحت اشک میریزن. بعد از آقا انگار درد رو فهمیدم. معنی از دست دادن رو فهمیدم. بعد از اقا با هر روضه ای گریه میکنم، با هر فیلمی گریه میکنم، عکس زلزله زده ها رو میبینم و گریه میکنم و گریه ام بند نمیاد.

بعد از آقا فهمیدم هیچ وقت نمیشه فهمید کی آخرین باره. تنها چیزی که خوشحالم میکنه اینه که اون شب آخر بلند نشدم از کنارش..

بعد از آقا اما دردناک ترین چیزی که فهمیدم این بود که ما آدم ها سخت جون تر از این حرفهاییم. من فکر میکردم دیگه خوب نمیشم. ولی الان سه سال گذشته! من هنوز هستم، همه هستن! ما آدم ها فراموش میکنیم. دوست داریم خودمون رو بزنیم به اون راه. من هنوز هم انکار میکنم نبودن اقا رو. وقتی میریم سر خاک تعجب میکنم. شوکه میشم. اشک میریزم، مثل بار اول. انگار که هربار تازه میفهمم. هر وقت یادش بیفتم گریم میگیره.

پنجشنبه رسیدم سوره شعرا. و اذا بطشتم بطشتم جبارین.. آقا یادته؟ شب تا ساعت دو بهش فکر کردم و بی صدا اشک ریختم که بقیه بیدار نشن. وقتی خوابیدم با این امید خوابیدم که خوابش رو ببینم. ولی نیومد. 

حلم سن دی آقا جان.. منه یادیی دده؟ پس نیه هچ وقت گلممیشی یوخومه؟ آخه اقا جان من چوخ داروخموشم... چوخ.. گرخرم منه یادده آپارموش اولسی.. هاممونین یوخوسونه گتمیشی آخه.. پس من نمه؟


۲۸ آبان ۹۶ ، ۲۲:۲۰ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
رعنا

خمیازه

ساعت دو بامداده، هنوز تمرینم تموم نشده، دارم از تاخیرم استفاده میکنم، فردا هفت و نیم صبح کلاس دارم، البته الان فرداست:)) ، کوییز تیک هومم رو حل نکردم برای همین کلاس هفت و نیمی، خیلی خوابم میاد و از صبح همینطوری نشستم، هر 20 ثانیه هم یه خمیازه میکشم، و چقدر خوبه که بهار هم هست و دوتایی بیداریم. 

۲۷ آبان ۹۶ ، ۰۲:۰۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
رعنا

نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد..

شعر خوندن در همه حالی میتونه حالم رو خوب کنه. حافظ هم که جای خودش رو داره. بیشتر شب ها قبل از خواب یه تفال میزنم؛ که بیشتر از فال و نیت برای اینه که یه غزل بخونم و حال خودمو خوب کنم. امشب این غزل اومد: " مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد.." خوش به حال حافظ که اینقدر قشنگ کلمات رو کنار هم چیده، اینقدر زیبا حرف هاشو زده.. خوش به حال ما که حافظ رو داریم!


+دیروز موآمر بهم ایمیل زده بود. گفته بود تو اخبار دیده ایران زلزله اومده و حالم رو پرسیده بود و گفته بود برای من و خانوادم دعا کرده. هنوز معتقدم خیلی خوش شانس بودم برای آشنایی و دوستی با بچه های تیمم. حس خوبیه داشتن دوستی با هزاران کیلومتر فاصله که اینقدر خوبه. دوست داشتم بازم میتونستم ببینمشون. اون ایده ولادان که هر وقت اومدی چهارتامون رو خبر کن حتمن! کسی چه میدونه! شاید یه روز عملی شد!

۲۴ آبان ۹۶ ، ۰۱:۰۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
رعنا

مادر

داشتم موهامو شونه میکردم. مامان اومد تو اتاق گفت میخوای موهاتو ببافم؟ گفتم آره. همیشه میگم آره. 

الان تو خوابگاهم؛ ازش دورم؛ ولی دستهاش رو لابه لای موهام حس میکنم. دلم نمیاد موهامو باز کنم.. 

۱۹ آبان ۹۶ ، ۲۳:۴۹ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
رعنا

شکر!

دیروز یه سری قضایا باعث شده بود حالم خوب نباشه. نگران بودم، ناراحت بودم. 

این جور موقع ها تنها چیزی که میتونه آرومم کنه قرآنه. برش دارم، یا اگه همراهم نبود با گوشی، همینجوری شانسی یه صفحه رو باز کنم و بخونم.. و همیشه، انگار واقعا درباره همون موضوع خدا باهام حرف میزنه. اینجوری هست که معجزه بودن قرآن رو درک کردم. انگار نه انگار که چندین بار همون آیه رو خوندم. انگار داره همین الان، به خودم میگه این جملات رو. خدایا شکر بابت قرآن. ارزشمندترین هدیه ای هست که بهم دادی..


+اکستنشنی که تازه برای کرومم نصب کردم هرسری که یه تب باز میکنم یه جمله زیر باکس سرچ مینویسه. این یکی رو خیلی دوست داشتم:

Worrying does not empty tomorrow of its troubles. It empties today of its strengths.

CORRIE TEN BOOM 

باید خیلی حواسم باشه به این جمله و الکی نگران آینده نباشم!


+ یه گروه جدید موسیقی کشف کردم. Dire Straits. البته جدید که چه عرض کنم، از 1977 تا 1995 فعال بودن، ولی چه کنم که قدیمی‌ها رو بیشتر می‌پسندم!! این آهنگشون خیلی خوبه:


دریافت

۱۶ آبان ۹۶ ، ۱۵:۴۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
رعنا

زرد

امروز با بچه ها رفتیم سینما. میخواستیم نگار ببینیم اما دیر رسیدیم و سانسش رو از دست دادیم و گزینه ی بعدی زرد بود. 

اولین چیزی که در فیلم بولد بود "بدبختی" بود! انقدر بدبختی پشت بدبختی میومد که دیگه به خودت میگفتی از این بدتر چی میتونست اتفاق بیفته؟ و بعد سکانس بعدی اتفاق بدتری می افتاد.. به نظرم چیزی که سینمای ما بهش نیاز داره کمی شادیه، کمی امید به زندگیه. به شخصه یکی دو سال اخیر به جز اکسیدان که خب فیلم طنز بود، هرچی تو سینما دیدم اشکمو درآورده. قبول دارم مشکلات اجتماعی باید مطرح بشن و سینما یکی از بهترین ابزارهاست برای این مطرح شدن، ولی این همه سیاهی هم خوب نیست.

سکانسی که از فیلم دوست داشتم اونجایی بود که نهال از ماشین پیاده شده و با تلفن حرف میزنه، بعد درحالی که ماتش میبره از پشت سرش یه بلدزر داره خاک میریزه. انگار نهاله که داره فرو میریزه؛ نهاله که داره خاک بر سر میشه.. بعد تو سکانس بعدی معلوم میشه که چی شده پشت تلفن. هنرمندانه بود.


پی نوشت: بدی دیگه این فیلم ها واسه منی که به ابراز عشق ها شک دارم اینه که شکم پررنگ تر میشه. که مردی که فکر میکنی واقعا عاشقه هم الکی بوده.. دردناکه!

۱۲ آبان ۹۶ ، ۲۳:۱۹ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱
رعنا

به مایکل کیوانوکا

تو چرا انقدر خوبی؟ 

[برای بار اِن اُم کُلد لیتل هارت را پلی میکند]

۱۱ آبان ۹۶ ، ۱۰:۳۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
رعنا

زندگی!

مدتیه که فکر میکنم به اینکه از زندگی چی میخوام؟ جواب های متفاوتی به ذهنم رسیده که نمیتونم بگم هیچ کدوم غلط هستن. 
یکی از سوالاتی که همیشه مطرحه اینه که اگه بدونم امروز می میرم، آیا به همین کاری که الان دارم میکنم ادامه میدم؟ قطعا نه! اگه بدونم سال بعد میمیرم چی؟ باز هم نه! و آیا این به این معناست که من دارم مسیر اشتباهی رو میرم؟ جواب من باز هم منفیه. به خاطر اینکه فکر میکنم من دارم با توجه به قوانین احتمال و قوانین حاکم بر طبیعت تصمیم میگیرم. احتمال اینکه یک سال دیگه بمیرم بیشتره یا اینکه تو سنین بالای 60 سال؟ پس ترجیح میدم این مسیری که الان توشم رو ادامه بدم (چون در بلند مدت، نتیجه این مسیر برام دوست داشنی تره، ولی نه اینکه همین الان اون کاری باشه که واقعا عشق شماره یکم باشه؛ و خب، اگه شما فکر میکنید دارید عشق شماره یکتون رو انجام میدید که خوش به حالتون!)

۱۰ آبان ۹۶ ، ۱۵:۵۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
رعنا

خونه

هربار که میام خونه یادم میفته چقدر بودن تو جایی که تک تک اعضاش عاشقانه و بی چشم داشت دوستت دارن قشنگه، چقدر خوبه که تو این دنیای بزرگ و گاهن سرد، مطمئن باشی چهار نفر هستن که براشون مهم ترینی! چقدر دردناکه که این روزها انقدر ازشون دورم و چقدر دردناک تر که میخوام دورتر بشم..

اون موقع ها که از مدرسه با رضوانه برمیگشتیم و مامان و فرشته خونه بودن و بابا هم یه کم بعد میرسید و ناهار آماده بود چقدر دور به نظر میان!

خدابا شکرت بابت داشتن مامان و بابا و خواهرام که هر کدوم یه تیکه از وجودمن، دلیل نفس کشیدنمن..

۰۵ آبان ۹۶ ، ۲۲:۲۸ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
رعنا

وقتی درس میخونم!

وقتی کاری رو انجام میدم که بخش اجبارش پررنگ تر از علاقمندیم باشه، ناخودآگاه تمرکزم رو از دست میدم و مثلا به خودم میام و میبینم دارم تو ویکیپدیا راجع به یه چیز پرت مطلب میخونم یا ..

امروز کوییز هوش دارم و واسه اینکه حواس پرتی رو به حداقل برسونم رفتم تو کانالی که تازه پیدا کردم و فقط پیانو بیکلام میذاره و همراه هوش پیانو گوش میدم(چون آهنگ غیر بیکلام(کلام دار؟ ) گوش دادن همانا و حواسپرتی همان، و یهو میبینم دارم میخونم فلان خواننده چرا فلان آهنگو خونده و شان نزول چی بوده..) بعد یهو یه آهنگ اومد که اولش یاد باربی و دریاچه قو افتادم(بله، یه زمانی در کودکی همه انیمیشنای باربی رو دیده بودم:-" )و بعدش یاد هری پاترها. رفتم دیدم اتفاقا اسم آهنگ دریاچه قو هست، ولی چرا من حس میکنم اینو تو هری پاترها هم شنیدم؟ طبق معمول از گوگل کمک گرفتم و سرچ کردم: Tchaikovsky swan lake harry potter، بعد وارد این لینک شدم و خوشحال که یکی دیگه هم مثل من فکر میکرده :)) ولی داستان به همین جا ختم نمیشه، چون وارد لینک یوتیوبی شدم که گذاشته بود و وای از وقتی که اتفاقی وارد یوتیوب شم :)) سریعا بستم البته پنجره رو!

 گاهی میترسم از اینکه یوتیوب و گوگل و اینستاگرام انقدر من و علایقم رو میشناسن.. انقدر که فکر نکنم هیچ کدوم از دوستام بشناسنم! 

 

Tchaikovsky, swan lake

دریافت

۰۲ آبان ۹۶ ، ۱۰:۳۷ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
رعنا