خواب بعد از نماز صبح رو خیلی دوست دارم، خصوصن تو هوای نیمه سرد پاییز.. امروز اما نخوابیدم بعد نماز. دو هفته ای میشه که صبح ها با عطیه میریم نماز جماعت. امروز بعد نماز عطیه میخواست املت درست کنه و در نتیجه منم نخوابیدم و با هم املت خوردیم و بعدشم یه تانکر چای :) بعدشم دیگه حیفم اومد بخوابم! زشته اصلن :)) 

این روزها رو خیلی دوست دارم، آدم های دور و برم رو  خیلی دوست دارم، احساس دوست داشتن شدید پیدا کردم نسبت به همه چیز.. هم اتاقی های عزیز دلم، بچه های بالا، بچه های دانشگاه، دانشکده، آسانسور دانشکده، استادا، طبقه هشت، پله های طبقه 9، لابی، آکواریوم، ابن سینا، حوضش، سلف، خانومای سلف، سرپرستا.. همه چیز! انگار دارم دور شدنشونو هرلحظه میبینم و میخوام نگهشون دارم.. انگار میخوام یه کیف هرمیون داشته باشم و همه رو توش جا بدم و با خودم ببرم هرجا که میرم، هرجا که دوسال بعد خواهم بود.. دیروز بی دلیل مهسا رو بغل کردم و گفت رعنا این چند روزه چقدر مهربون شدی :))

با اینکه استرس هست، نگرانی هست و احساس ایستادن وسط یه ماراتون هست، ولی با همه اینا بزرگترین نگرانی من کمرنگ شدن دوستی هامه.. فراموش شدن و فراموش کردنه.. نمیدونم، شاید چون یه بار در گذر از دبیرستان به دانشگاه این کمرنگ شدنها رو به عینه دیدم. دوست دارم بهش فکرنکنم، ولی هربار که دو تا اتاق با هم برای ناهار و شام جمع میشیم و ساعتها گپ میزنیم و چرت و پرت میگیم به این فکر میکنم که دوسال بعد کجاییم؟ هربار که دسته جمعی فال حافظ میگیریم و تفسیرای عجیب غریب ارائه میدیم به این فکر میکنم که آیا آدم هایی دوست داشتنی تر برای دوستی پیدا خواهم کرد؟ آدم هایی انقدر شبیه به خودم و انقدر متفاوت؟

و به این فکر میکنم که چطوری میتونم دوستی هامو به همین شکل حفظ کنم؟ اصلن شدنیه؟ یا قانون طبیعت حکم میکنه که همه چیز عوض بشه؟