هربار که میام خونه یادم میفته چقدر بودن تو جایی که تک تک اعضاش عاشقانه و بی چشم داشت دوستت دارن قشنگه، چقدر خوبه که تو این دنیای بزرگ و گاهن سرد، مطمئن باشی چهار نفر هستن که براشون مهم ترینی! چقدر دردناکه که این روزها انقدر ازشون دورم و چقدر دردناک تر که میخوام دورتر بشم..

اون موقع ها که از مدرسه با رضوانه برمیگشتیم و مامان و فرشته خونه بودن و بابا هم یه کم بعد میرسید و ناهار آماده بود چقدر دور به نظر میان!

خدابا شکرت بابت داشتن مامان و بابا و خواهرام که هر کدوم یه تیکه از وجودمن، دلیل نفس کشیدنمن..