حال دل

حال دل با تو گفتنم هوس است..

غروب شنبه

  • ۲۱:۴۷

نشسته ام توی اتاقم. پشت پنجره باران می بارد. هی آسمان برق میزند و برقش توی اتاق میفتد، بعد دادش بلند می شود و می غرد. روی میزم یک بشقاب کوچک از شیرینی است. شیرینی ها را سارا برایم آورده. امروز از خانه برگشته و از این بابت خیلی خوشحالم! چون همه به تعطیلات رفته اند و فقط من و فارس و والن مانده بودیم. می گفت شیرینی ها را مادربزرگش پخته، شیرینی سنتی صربستان است. دارم فکر میکنم بروم یک چای دارچین یا چای هل دم کنم، بنشینم پشت پنجره و به رعد گوش دهم،  قطره های باران را تماشا کنم و چای و شیرینی بخورم. 

  • ۴۶
عارفه ...
رعنای عزیزم:)
عارفه عزیزم ^_^
غزال
رعنای عزیز...
از روز هایی که داری لذت ببر
یک روز رویای من همین روزهای الان تو بود
البته بگم که ما همسن هستیم :)
ممنونم غزال عزیز!
چرا بود؟ هیچ‌وقت برای رسیدن به رویاها دیر نیست. گاهی خود آدم هم نمی‌فهمه چی میشه که میرسه بهشون و اون موقع یادش میره یه زمانی چقدر آرزوشو داشته...

Vafa 1192
زندگی تو خارج همیشه برام جالب بوده اما ترجیحم سفره .سفره نهایتا یکی دو ماهه ! یکی از جاهایی که خیلی دوست دارم برم ونیزه :)
از زندگیت لذت ببر دوست من:) 
موفق باشی
مرسی وفای عزیز! من هم سفر رو دوست دارم، ولی دوست دارم وقتی به جایی سفر می‌کنم بتونم چیزی فرای ظاهر شهر ببینم، دوست دارم با مردم محلی زندگی کنم و عمیق تر بشناسم مقصدم رو. به نظرم این حالت با زندگی کردن، خارج از هتل‌ها و مناطق توریستی شهر به دست میاد.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
فکرها، دغدغه‌ها و خاطرات یه دخترِ دانشجویِ کامپیوترِ بیست و دو ساله؛ که میترسه یادش برن.. که نمیخواد یادش برن!