حال دل

حال دل با تو گفتنم هوس است..

ریشه‌هایمان

  • ۱۲:۵۴
یکشنبه داشتم برای نهار عدس‌پلو می‌پختم. برای من آشپزی و شیرینی‌پزی یکی از کارهای لذت‌بخش دنیاست. وقتی آشپزی می‌کنم دوست دارم وقت زیاد داشته باشم و برایش وقت بگذارم. معمولا آرام‌آرام کار می‌کنم، آرام سبزیجات را خرد می‌کنم، آرام برنج را پاک می‌کنم. مامان ولی این‌طور نیست. سریع و فرز است و از نظرش من کند کار می‌کنم. یک دلیل کند کار کردنم البته این است که مهارت و تجربه‌ی او را ندارم، ولی دلیل دیگرش این‌ است که راستش من حین خرد کردن پیاز و رنده کردن سیب‌زمینی لذت می‌برم، اگر عجله نداشته باشم ترجیح می‌دهم با آرامش این کار را کنم و آّهنگ گوش کنم تا بیشتر لذت ببرم! 
داشتم می‌گفتم، یکشنبه عدس‌پلو می‌پختم. عدس‌پلو را بدون کشمش و خرما دوست دارم، با هویج‌های خلالی و پیازداغ زیاد و مرغ ریش ریش شده یا کوفته‌قلقلی و زعفران. اگر خلال نارنج هم داشته باشد که فبها. خلال نارنج نداشتم، ولی نشستم و سه هویج نسبتا بزرگ را ریز خلال کردم. با سرعت من البته این‌کار خیلی طول کشید ولی نتیجه رضایت‌بخش بود. هویج‌ها را سرخ کردم و همزمان ندا پیازداغ درست کرد. پیازداغ دوست دارم ولی بلد نیستم بدون اینکه بعضی‌هایشان بسوزند همه را سرخ کنم، طوری که کاراملی شود. از ندا یاد گرفتم :) باید بالای سرش بایستی و مدام هم بزنی، و باید قبل از اینکه کامل سرخ شوند شعله را خاموش کنی، چون پیازداغ که بماند رنگش تیره‌تر می‌شود. 
همزمان که عدس‌ها روی گاز قل می‌خوردند و هویج‌ها و پیازها را توی بشقابی کنار گذاشته بودم، زک آمد. درحالی که با تعجب به بشقاب نگاه می‌کرد پرسید چی هستند؟ گفتم هویج و پیاز. پرسید با چاقو خرد کرده‌ای!؟ گفتم آره! پرسید که می‌خواهم چه چیزی با آن‌ها درست کنم، کمی راجع به عدس‌پلو توضیح دادم و گفتم می‌تواند با ما نهار بخورد چون دارم زیاد درست می‌کنم. قبلا یک بار سارا را به عدس‌پلو دعوت کرده بودم و خیلی خوشش آمده بود. زک با خوشحالی قبول کرد. 
یک بسته گوشت چرخ‌کرده را با یک پیاز کوچک نگینی تفت دادم، بعد گوشت و هویج و پیازداغ را مخلوط کردم و کنار گذاشتم. برنج را آبکش کردم، بعد نان پیتا را مثلثی برش دادم و ته‌دیگ انداختم و مخلوط برنج و عدس را رویش ریختم و دم گذاشتم. وقتی آماده شد مقداری از برنج را با زعفران دم‌کرده مخلوط کردم، عدس‌پلو را توی یک بشقاب بزرگ کشیدم و رویش پلوی رعفرانی ریختم و بعد آماده بود. همه‌ی این جزییات که برایمان عادی شده برای زک عجیب و جالب بود، اینکه برنج را آب‌کش می‌کنیم و در قابلمه را با پارچه می‌پوشانیم، مفهوم ته‌دیگ، زعفران. 
ندا سالاد شیرازی درست کرد، از ایران نعناع خشک آورده‌ام. سالاد شیرازی(بدون آبغوره، ولی با لیموی تازه) با نعناع خشک. ایرانی ایرانی.
میز چیدیم و زک هم پاپریکا و کلم بروکلی و گوجه‌فرنگی با حمسی که خریده بود را سر میز آورد. همانطور که انتطارش را داشتم خیلی از عدس‌پلو خوشش آمد، اولین قاشق را که خورد گفت "!hey, you guys really know how to cook" پرسیده بود نمی‌تواند دلیل پارچه پیچیدن دور در قابلمه را بفهمد، و گفته بودم برای این است که رطوبت برنج را به خودش بکشد تا شفته نشود، و وقتی برنج دانه دانه را دید گفت پس دلیل اینکه برنج‌هایتان به هم نمی‌چسبد این است؟ (برنجی که بقیه اینجا می‌پزند کاملا شفته است، و این مدل برنجی که ما می‌خوریم برایشان عجیب است که چطور به هم نچسبیده)
بعد از نهار زک یک سری ادویه مکزیکی آورد به اسم مالی، که بیش از ۶۰ ماده تشکیل دهنده دارند و غذای سنتی مکزیک با آنها درست می شود. دوست مکزیکی‌اش برایش آورده بود و به نظر خیلی جالب می‌آمدند.
بعد زک پرسید آیا می‌دانیم چندسال است که اجدادمان در شهری که الان در آن زندگی می‌کنیم زندگی می‌کنند؟ من گفتم مدت خیلی طولانی است، تا جایی که می دانم سمت مادرم همیشه و سمت پدرم هم شاید ۵ ۶ نسل قبل‌تر از شیراز مهاجرت کرده‌اند. ندا گفت که اصالتا شمالی هستند و پدربزرگش به تهران مهاجرت کرده. ما هم همان سوال را از زک پرسیدیم، زک گفت پدربزرگ‌هایش شاید حدود ۶۰ سال است که به ایالت یوتا رفته‌اند، و قبل‌تر هم اجدادش سال ۱۸۰۰ و خورده‌ای از دانمارک و انگلیس به آمریکا مهاجرت کرده‌اند. بعد از اینکه کمی سکوت کرد گفت، می‌دانید، به نظر می‌رسد شما ریشه دارید. من احساسی به آمریکایی بودنم ندارم، نمی‌دانم این‌که آدم مثل شما ریشه داشته باشد و سنت و فرهنگ و فرهنگ غذایی که نسل به نسل منتقل شده چه احساسی دارد. نمی‌دانم چرا ناراحت شدم. این حرف‌ها را با یک جور حسرت می‌گفت. فهمیدم اینکه ادویه‌های مکزیکی را آورده بود شاید به این‌ خاطر بود که حس می‌کرد حالا که ما اینقدر چیز یادش داده‌ایم او هم باید چیزی بگوید، و نتوانسته بود چیزی از آمریکا پیدا کند. به او نگفتم اگر الان بروی و از ریشه با مردم ایران حرف بزنی، به ریشت می‌خندند. می گویند ریشه‌مان به چه دردمان می‌خورد وقتی الان برگ‌هایمان دارد خشک می‌شود؟ و مطمینا بسیاری(اگر نگویم همه) ترجیح می‌دهند یک آمریکایی بی‌ریشه باشند. همانطور که خیلی‌ها مهاجرت می‌کنند و بعد تمام تلاششان را می‌کنند که ریشه‌هایشان را در این خاک زخم‌خورده به فراموشی بسپارند. نگفتم...
  • ۷۹
حـ . آرمان (استاد بزرگ)
آشپزی که فوق العاده است.
چه تعریف خوبی ازتون کردن. 
حالا واقعا میدونین چطوری آشپزی میکنن؟ :)

بله متاسفانه بسیاری از ایرانی جماعت خودباخته ان. کار خوبی کردین چیزی نگفتین.
بیشترین چیزی که می‌پزن خوراک سبزیجاته، یه سری سبزیجات رو خورد می‌کنن و با هم میپزن(نه اونقدر که ما سبزیجات رو میپزیم، دو سه تا قل می‌خوره برمیدارن از رو گاز :دی ) 
نمی‌دونم اسمش خودباختگیه یا نه. راستش وقتی شرایط اقتصادی بد باشه اولویت‌ها تغییر می‌کنن. 
__ پریچک __
رعنا جونم بغل محکم 
ممنون که انقد قشنگ ایرانی بودنو براش نشون دادی ... کدبانوی ایرانی ناز ... 
ماام امروز ناهار عدس پلو داریم :*)
مرسی پری‌جانم :) امیدوارم اینقدر که به نظرت قشنگ اومده قشنگ بوده باشه ^__^
عه پس جای من خالیه :دی
شادناز
حالا فهمیدم چطوری پیازداغ درست میکنن مرسی که گفتی.
این مدل عدسپلویی که تو گفتی رو تا حالا نخوردم.ما تو عدسپلو خرما و هویج نمیریزیم.
ولی به نظر خوشمزه میاد.
فکر کنم دوستت زک خیلی شکموئه.
نتونستم بفهمم زک چرا ناراحته.اون به عنوان یه امریکایی(امریکاییه دیگه؟)فرهنگ خودشو داره.
مامانم اینطوری درست می‌کنه، موادش تقریبا مواد نثارپلوی زنجانیه :)
آره خیلی :)‌ اغراق نیست اگه بگم گاهی به اندازه یک هفته من توی یه روز غذا می‌خوره و اصلا هم چاق نمیشه :)))
آمریکا کشور جدیدالتاسیسی هست نسبت به ایران. حدود ۲۵۰ سال عمر داره! در مقابل تاریخ چند هزار ساله ایران میشه گفت اونا تاریخی ندارن، و درسته فرهنگ خودشون رو دارن ولی اون چیزی که ما توی ایران ازش به عنوان فرهنگ و سنت ایرانی صحبت می‌کنیم خیلی عمیق‌تره و اگه فقط به آشپزیمون نگاه کنی متوجه میشی که چقدر اصیله و قدیمی. خواهرم دوستهای نروژیش رو به یکی از موزه‌های تهران برده بوده و دیدن تاریخ روی اشیا براشون خیلی عجیب بوده که چند هزار ساله هستن! ایران واقعا مهد یکی از قدیم‌ترین تمدن‌های دنیاست و نکته‌ای که راجع بهش هست اینه که با وجود حملات اسکندر و عرب و مغول و فراز و نشیب‌های زیادی که داشته هیچ‌وقت مستعمره نشده و تا حد خوبی زبان و فرهنگمون حفظ شدن.
شادناز
درسته تاریخ چند هزار ساله داریم.اما نسبت به
امریکایی ها خیلی عقب تریم.من با ایرانی بودنم مشکل ندارم،من به قسمتی از تاریخ کشورم افتخار میکنم،اما اگه جای زک بودم به اینکه یه امریکایی محسوب میشم افتخار میکردم.شاید
 امریکا دولت خوبی نداشته باشه،ولی 
نمیتونیم منکر این بشیم که کشور بسیار قدرتمندیه.
مغولا و یونانیا الان دیگه با ایران کاری ندارن،اما عربا کم به ما ضربه نزدن،از عربا بدم میاد.منظورم عربای عراقی و عربستانیه،عربای ایرانی خوبن.زبان ما با زبان عربی قاطی شده.
به طوری که بعضی وقتا فکر میکنم یه کلمه فارسیه ولی بعد میفهمم عربیه،نمیتونم.
سنت از نظر من بیشتر مواقع چیز دست و پاگیریه.خیلی از سنتا و تابو ها که آزادی رو از آدم میگیره.

من نگفتم ما از آمریکا جلوتریم، اصلا بحث قدرتمندی کشورها و بحث سیاست و دولت رو نمیکنم، مشاهدم رو که یه آمریکایی حسرت داشتن فرهنگ و تاریخ ما رو داره نوشتم! یه بار دیگه پارگراف آخر رو بخون :)
+ یه چیزی که خیلی برام مهمه اینه که آدم ها رو از روی ملیت و نژاد دسته بندی نکنم که از ایکس ها بدم میاد و از وای ها خوشم میاد. 

ماشی
آخ که چقدر دلتنگت شدم وقتی تصور کردم که با آرامش کارهاتو می کردی و من چقدر دور بودم ازت تا با کمکای کوچک فقط کنارت باشم و از لذت بردن هات غرق خوشی بشم!

دلم برای زک سوخت؛مخصوصا اینکه فقط تونسته درباره ادویه "مکزیک"(نه کشورخودش) باهاتون حرف بزنه...ولی بعد بیشتر دلم به حال ریشه هامون سوخت که چقدر حرف دارن برای گفتن ولی زبانش رو نه:(
الهی من دورت بگردم فرشته‌ی من! عزیز دلم! ایشالا دو هفته دیگه با هم به چیزی درست کنیم به یاد قبلنا ^_^
من هم همین احساسات تو رو داشتم دقیقا...
شادناز
به اون شدتی که تو برداشت کردی ازشون بدم نمیاد.در واقع شاید بشه گفت اگه یه عراقی رو ببینم بهش حس خاصی ندارم.
ولی وقتی به 8 سال دفاع مقدس فکر میکنم
حالم بد میشه.درسته که من زمان جنگ نبودم 
ولی وقتی فیلمایی که در موردش ساختن رو میبینم  یا به حرفای بابام درمورد جنگ گوش میدم یه حس خیلی بد بهم دست میده.
ازشون متنفر میشم.البته تقصیر مردم عراق نیست تقصیر دولت اون زمان عراقه.از اون دولت و ادماش متنفر میشم.فکر کنم منظورم رو درست نرسوندم.
کشور پر افتخار با تاریخ زیادی داریم.دوستش دارم.قبول دارم بحث رو سیاسی کردم.ببخشید .



درسته، اتفاقاتی که در گذشته افتادن خیلی تلخن ولی از طرفی هم اینکه آدم‌های یک کشور رو به خاطر اینکه در گذشته‌ هم‌وطنانشون کاری کردن به همون چشم ببینیم درست نیست. باید البته از تاریخ درس گرفت و جلوی تکرارش رو گرفت
خواهش میکنم ^__^
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
فکرها، دغدغه‌ها و خاطرات یه دخترِ دانشجویِ کامپیوترِ بیست و دو ساله؛ که میترسه یادش برن.. که نمیخواد یادش برن!