حال دل

حال دل با تو گفتنم هوس است..

حَوِّل حالی..

  • ۱۵:۵۷

دیشب خواب می دیدم با یک گروه حشره‌شناسی وسط جنگل‌های آمازونم. یک نوع پشه نیشم زد و بی‌هوش شدم. بعد به عنوان یک سوم شخص خودم را از بالا می دیدم که به طرف یک هلیکوپتر بالای جنگل بالا کشیده می‌شوم. پشه با من به طرف هلیکوپتر پرواز می‌کرد و می‌دیدم خلبان از پشت شیشه با دقت سعی داشت ببیند چه جور حشره ای است. همه چیز خیلی عجیب و غریب و با جزییات بود.

امروز بلخوفر ایمیل زد و وقت سفارتم را اعلام کرد. همه چیز به سرعت جدی می‌شود و هنوز احساس می‌کنم آمادگی ندارم. هیچ کدام از مدارکم آماده نیست و کلی کار دارم که باید انجام بدهم. از طرفی کارهای پروژه کارشناسی را انجام نداده ام و از طرفی هنوز ۳ مقاله نخوانده دارم و از طرف دیگر از وقتی به خانه آمده‌ام فقط یک صفحه (آن هم با حواس پرت) خوانده ام. 

تصمیم گرفتم همه فکرهای الکی را دور بیندازم و با حواس جمع کارهایم را پیش ببرم! 

  • ۴۴

بهشت ما

  • ۱۲:۰۳

گرد بهار پاشیدن به دانشگاه. همه جا بنفشه کاشتن و من عاشق بنفشه ام. بنفشه ها منو میبرن به بچگی، اون موقع که هنوز خونه رو خراب نکرده بودیم و حیاط دو تا باغچه بزرگ داشت و بابا اسفند دو تا جعبه بنفشه می کاشت تو باغچه ها. باغچه سمت چپ مال من بود و سمت راستی مال رضوانه؛ و چون فرشته کوچیک بود و باغچه نمی خواست ایوون رو داده بودیم به اون توی تقسیم بندی خیالیمون. گیلاس ها و گلابی تو باغچه رضوانه بودن، زردآلو و بوته های گل محمدی و رز تو باغچه من. پیچ امین الدوله تو باغچه رضوانه بود، یاسمن تو باغچه من.  تو باغچه هردوتامون هم درخت انگور و فندق بود. انگورا رو بابا کشیده بود روی حیاط. تابستونا بین دو تا باغچه یه سقف سبز بود که ازش خوشه های انگور آویزون بود و برگ های پهن فندق دیوارش بودن. عطر امین الدوله و گل محمدی مخلوط میشد و هوش از سر آدم میبرد. مامان برامون زیرانداز پهن میکرد رو ایوون مرمر و هر روز خاله بازی می کردیم. تو باغچه گنج دفن می کردیم و دور حیاط می دویدیم دوچرخه سواری می کردیم و فرشته از تو خونه تاتی کنان میومد که تو خنده هامون شریک بشه. مگه بهشت چیزی جز این میتونست باشه؟ چقدر دلم تنگ شده برای بهشت کوچیکمون..

  • ۳۵

این روزهایم

  • ۲۰:۴۱

این روزها روزهای عجیبی هستند. روزهایی که دارم با پوست و گوشت جدی شدن زندگی را درک می‌کنم و می‌بینم آنقدری بزرگ شده‌ام که تک‌تک تصمیماتم به نحوی روی آینده‌ام موثر خواهند بود. گاهی با فکر کردن بیش از حد به آینده و سختی‌هایی که احتمالا در راه رسیدن به اهدافم متحمل خواهم شد به وحشت می‌افتم و احساس می‌کنم وزنه‌ای سنگین روی سینه دارم که نفس کشیدن و حتی آب و غذا خوردن را برایم سخت می‌کند. این سومین بار در عمرم است که دچار این حالت می‌شوم و از اینکه هیچ‌گونه تسلطی برای کنترل آن ندارم بیشتر نگران می‌شوم. نمی‌دانم در آینده چه خواهد شد.. اما می دانم آن دوبار قبلی(که اتفاقا هردو مربوط به همین سال‌های بعد دانشگاه هستند) به خیر گذشته‌اند و الان می‌بینم بیهوده برای خودم بزرگشان کرده بودم. اما می دانید؟ این که آدم بداند دغدغه ها و نگرانی‌هایش در آینده به اندازه الان مهم نخواهند بود کمکی برای اینکه نگران نباشد نمی‌کند!!

چهارشنبه‌ی هفته‌ی گذشته برای درس بیوانفورماتیک پیشرفته رفته بودیم مرکز روماتولوژی. چهار نفر داوطلب صبح رفتیم تا مراحل DNA Sequencing را در آزمایشگاه از نزدیک ببینیم و DNA خونمان را استخراج کردند. احساس عجیبی بود وقتی ته لوله‌ی آزمایش کلاف DNAام را دیدم. انگار که می شنیدم کسی می گوید، نگاه کن! در همین کلاف کوچک همه‌ی تو جا شده! عظمت آن کلاف کوچک آدم را می‌ترسانَد. بعد فکر می کنی که ببین.. میلیاردها میلیارد انسان قبل از تو آمده اند و بعد از تو می‌آیند. تو بین این خیل عظیم در حد همان کلاف کوچکی.. ولی می‌توانی کارهای بزرگ کنی! فکر می‌کنم به راهی که تا اینجا آمده‌ام و می بینم راهی طولانی تر در پیش دارم. نمی‌خواهم ترسم را از بین ببرم. اینکه نترسم بد است! باید یاد بگیرم ترسم را کنترل کنم. هنوز آنقدر دیر نشده..

چهارشنبه بعد از مرکز روماتولوژی، دیدم درخت جلوی بلوک خوابگاه شکوفه داده. شکوفه دادن درخت‌ها برایم از امیدبخش ترین اتفاقات زمین است. ثبتش کردم و گذاشتم تصویر لاک‌اسکرینم. 


+صحیفه سجادیه مثل آب است روی آتش. حیف که قدر نمی‌دانم.

  • ۲۸

اسفند عزیز

  • ۲۲:۲۳

برای من اسفند دوست داشتنی ترین ماه ساله. در رتبه بعدی شهریور قرار داره. هر دوی این ماه ها در یک چیز مشترکن. انتظار برای تغییر، تکاپو، دلهره های شیرین، خاطراتی که از بچگی پررنگ موندن؛ پررنگ تر از خاطرات بقیه ماه ها.. اما اسفند... اسفند جور دیگه ای عزیزه. جنس انتظارش فرق داره. سیر تحولش فرق داره. این دقیقه دقیقه بلند شدن روزها، این نسیم های دلبر، این گرم شدن تدریجی هوا، این جوونه های کوچیک رو شاخه ها، این تکاپوی آدم ها، بساط سبزه و ماهی قرمزها، و این عطر بهاری دائمی که موج میزنه تو هوا. کافیه پنجره رو باز کنم تا مست شم، تا بتونم ساعت ها شارژ باشم.. و از همه مهم تر، اسفند ماه تولد دوست داشتنی ترین آدم های زندگیم هم هست. این همه دلیل کافی نیست برای اینکه دوست داشته باشم از لحظه لحظه اسفند استفاده کنم که تا سال بعد حس خوبش رو ذخیره کنم لا به لای احساساتم؟

  • ۵۲
فکرها، دغدغه‌ها و خاطرات یه دخترِ دانشجویِ کامپیوترِ بیست و یک ساله؛ که میترسه یادش برن.. که نمیخواد یادش برن!