حال دل

حال دل با تو گفتنم هوس است..

blood diamond

  • ۲۲:۰۲

اولین بار راهنمایی بودم که blood diamond رو دیدم. همون موقع هم انقدر خوشم اومده بود که یادمه سه چهار بار دیدمش. کلن بچه تر که بودم خیلی دوست داشتم مثلن خبرنگار national geography باشم یا باستان شناس. هرکاری که توش ماجراجویی داشته باشه. این فیلم باعث شده بود که بخوام برم آفریقا.. دلم میخواست بتونم به بچه های آفریقایی کمک کنم. خیلی وقت بود که این رویاهای بچگیم یادم رفته بود. انگار رویاهای الانم خیلی سطحی تر و دست یافتنی تر هستن نسبت به اون دوران و شجاعت زیادی نمیخوان. کاش آدم بتونه همیشه مثل بچگی هاش رویاپردازی کنه.

داشتم راجع به فیلم میگفتم. امروز نمیدونم چی شد که وسط مقاله خوندن یادش افتادم. بعد گفتم دانلودش کنم یه بار با بچه ها ببینیم. ولی طبق معمول وقتی دانلود شد نتونستم خودمو کنترل کنم و نشستم دیدمش، البته تا وسطاش، چون باید میرفتم دانشگاه. وقتی برگشتم رفتم بالا و با نیلوفر دیدیمش. احساس میکنم حتی نسبت به اون موقع که برای اولین بار دیدمش بیشتر دوستش داشتم. و جالبه که باز هم باهاش گریه کردم.

کلن توصیه میکنمش :)

 دیالوگایی که دوست داشتم:

  • ۵۲

این روزها

  • ۰۶:۲۹

خواب بعد از نماز صبح رو خیلی دوست دارم، خصوصن تو هوای نیمه سرد پاییز.. امروز اما نخوابیدم بعد نماز. دو هفته ای میشه که صبح ها با عطیه میریم نماز جماعت. امروز بعد نماز عطیه میخواست املت درست کنه و در نتیجه منم نخوابیدم و با هم املت خوردیم و بعدشم یه تانکر چای :) بعدشم دیگه حیفم اومد بخوابم! زشته اصلن :)) 

این روزها رو خیلی دوست دارم، آدم های دور و برم رو  خیلی دوست دارم، احساس دوست داشتن شدید پیدا کردم نسبت به همه چیز.. هم اتاقی های عزیز دلم، بچه های بالا، بچه های دانشگاه، دانشکده، آسانسور دانشکده، استادا، طبقه هشت، پله های طبقه 9، لابی، آکواریوم، ابن سینا، حوضش، سلف، خانومای سلف، سرپرستا.. همه چیز! انگار دارم دور شدنشونو هرلحظه میبینم و میخوام نگهشون دارم.. انگار میخوام یه کیف هرمیون داشته باشم و همه رو توش جا بدم و با خودم ببرم هرجا که میرم، هرجا که دوسال بعد خواهم بود.. دیروز بی دلیل مهسا رو بغل کردم و گفت رعنا این چند روزه چقدر مهربون شدی :))

با اینکه استرس هست، نگرانی هست و احساس ایستادن وسط یه ماراتون هست، ولی با همه اینا بزرگترین نگرانی من کمرنگ شدن دوستی هامه.. فراموش شدن و فراموش کردنه.. نمیدونم، شاید چون یه بار در گذر از دبیرستان به دانشگاه این کمرنگ شدنها رو به عینه دیدم. دوست دارم بهش فکرنکنم، ولی هربار که دو تا اتاق با هم برای ناهار و شام جمع میشیم و ساعتها گپ میزنیم و چرت و پرت میگیم به این فکر میکنم که دوسال بعد کجاییم؟ هربار که دسته جمعی فال حافظ میگیریم و تفسیرای عجیب غریب ارائه میدیم به این فکر میکنم که آیا آدم هایی دوست داشتنی تر برای دوستی پیدا خواهم کرد؟ آدم هایی انقدر شبیه به خودم و انقدر متفاوت؟

و به این فکر میکنم که چطوری میتونم دوستی هامو به همین شکل حفظ کنم؟ اصلن شدنیه؟ یا قانون طبیعت حکم میکنه که همه چیز عوض بشه؟

  • ۴۰

غروب‌های پاییز

  • ۱۷:۳۴

یه  روزایی هم مثل امروز حوصله کاری رو نداری، به خودت میای میبینی روز داره تموم میشه و کار خاصی نکردی.. غروب های پاییز هم که دلگیر..

یه جا خوندم اگه دیدی عصر شده و کاری نکردی تا شب حتمن یه کار مفید انجام بده، چون ناراحتی موقع خوابیدن از تلف شدن یه روز کامل خیلی بده.. دقیقن همینطوره به نظرم :( برم ببینم تا شب چی کارا میتونم بکنم :)

 

+آهنگای Michael Schulte خیلی خوبن.. از نظرم در دسته Tom Odell و Sam Smith و James Arthure قرار میگیره.

 

دریافت
عنوان: Michael Schulte, you said you'd grow old with me

 

I'd like
To say
I'm ok
But I'm not
I try
But I fall
Close my mind
Turn it off
But I can't be sober
I cannot sleep
You've got your peace now
But what about me?

  • ۴۴

حجِ نرگس

  • ۰۵:۵۲
احتمالن نرگس کلباسی رو میشناسید، یا از اخبار، یا از برنامه ماه عسل. خیلی اتفاقی با کانالش آشنا شدم. نرگس امسال حج رفته بود و به پیشنهاد یکی از دوستاش هر شب یه پیام صوتی از روزش ضبط کرده. حالا داره این پیام صوتی ها رو به نوشته تبدیل میکنه و رو کانالش میذاره. همیشه دوست داشتم از حج و حال و هواش بدونم، اونایی که از حج برمیگردن چیز زیادی توضیح نمیدن، شاید چون برگشتن و توضیفش سخت شده... نمیدونم!
این پیام های نرگس رو خیلی دوست دارم و حالم رو خوب میکنن.
قسمت ششم رو تو ادامه مطلب میذارم. خیلی دوست داشتمش..
  • ۴۵

گتسبی بزرگ

  • ۲۱:۴۳

امشب خوندن گتسبی بزرگ رو تموم کردم. اینطوری پیش رفتم که اول نصفشو خوندم و بعد فیلمشو(2013) دیدم، بعد دیدم نمیتونم کتابشو تاآخر نخونم و نصف دیگشو امروز خوندم. حال الانم ترکیبی از غم و افسردگی و تحسینه.. خیلی دوست داشتمش :( خیلی :( گتسبی بین شخصیت‌های مورد علاقم تو کتاب‌ها کنار فیتز ویلیام دارسی و کازیمودو قرار گرفت؛ و الان ناراحتم که چرا زودتر نخونده بودمش..

یه جا تو فیلمش جردن میگه : He looked at her the way all women want to be looked at by a man.”

 اینکه دی‌کاپریو این نگاه رو به بهترین شکل ممکن بازی میکنه بماند، به نظرم حتی میشه جمله رو به این تغییر داد که: 

 He loved her the way all women want to be loved by a man.”

به نظرم بزرگ‌ترین اشتباه گتسبی این بود که دیزی رو خوب نشناخته بود و ازش یه شخصیت خیالی ساخته بود و اون رو باور کرده و عاشقش بود..

و دیزی، اوایل کتاب به نیک میگه وقتی بچش دنیا اومده و فهمیده دختره گفته:

“I hope she'll be a fool -- that's the best thing a girl can be in this world, a beautiful little fool.” 

و به نظرم این، دقیقا توصیفی از خودشه..

 بعضی از اون قسمتای کتاب که دوست داشتم رو تو ادامه مطلب میذارم.


  • ۶۰

دانشجوی شریف یا کارگر؟

  • ۱۶:۵۸

دیروز کلیپی رو تو گروه ورودی های 93 کامپیوتر دیدم، توش از تعدادی از دانشجوهای دانشگاه این سوال رو پرسیده بودن: دو نفر در حال مرگند. یک "دانشجوی شریف" و یک "کارگر". شما هم هیچ چیزی غیر از همین عنوان ها درباره آنها نمی دانید ولی "فقط یکی" از آنها را می توانید نجات دهید. کدام را نجات میدهید؟

بحث خیلی زیادی تو گروه شده بود، ولی تعداد پیام‌ها زیاد بود و نتونستم بحث رو دنبال کنم. ولی جوابی که بعضی ها تو کلیپ میدادن برام ناراحت کننده بود، مثلن یکی از بچه ها گفته بود دانشجوی شریف، چون ارزشش بیشتره! چیزی که نمیتونم بفهمم اینه که چطور میشه ارزش زندگی انسان ها رو مقایسه کرد؟ از نظر من ارزش زندگی آدم ها عدد نداره که بگی مثلن 6 از 4 بزرگتره. به نظرم (به عنوان یک تمثیل) زندگی هر آدم یک مجموعه نامتناهیه که اعضاش با اعضای مجموعه زندگی آدم های دیگه تناظر یک به یک دارن. (در اینجا آدم های جانی و تبه کار مد نظرم نیستن، انسانهای معمولی منظورمن) در نتیجه ارزش جان انسانها کاردینالیتی برابر دارن. حتی اگه به نظر ما بیاد که تعداد اعداد بین 0 تا 2 بیشتر از اعداد 0 تا 1 هستن، درحالی که برابرن. من خودم اگر بودم دانشجوی شریف رو انتخاب میکردم، ولی صرفن از این جهت که احتمال اینکه بشناسمش بیشتر بود..

 تهش از یکی از کارگرهایی که تو دانشگاه کار میکردن هم این سوال رو پرسیده بودن، و اون کارگر گفت دانشجو رو نجات میدم، چون "همه" دانشجوهای اینجا "نابغه" اند و میتونن مثلن در آینده کارخونه ای بسازن که من توش کار کنم. نمیدونم چرا گریه کردم.


+ جایزه نوبل ادبیات امروز مشخص شد، کازوئو ایشی گورو :) خوشحالم یه ژاپنی جایزه رو برده! 

  • ۱۰۵

always..

  • ۱۷:۴۶

دیروز گوشیم رو برده بودم گارانتی. کمی ناراحت بودم از خراب شدنش اما یه خانومی اونجا بود که مدل گوشیش مثل مال من بود و مشکل مشابهی داشت و نزدیک دو هفته از مهلت گارانتیش گذشته بود و حالا باید هشتصد تومن خرجش میکرد! خوشحالم که قبل از تموم شدن مهلت گارانتی خراب شده :)) دفتر گارانتی تو یه ساختمونی بود که معلوم بود در گذشته مسکونی بوده. تو خیابون ولیعصر. خیلی دوست دارم ولیعصر رو. پلان دفتر کمی تغییر داده شده بود ولی میتونستم حدس بزنم آشپزخونه و اتاق خوابا قبلن کجا بودن. معمولن دوست دارم تصور کنم اگه جایی مال من بود چطور دکورش رو میچیدم، مثلن کجا کاناپه میذاشتم یا هر دیوار رو چه کاغذدیواری میزدم. واحدِ ساده و نه چندان بزرگی بود ولی دوست داشتم مال من بود :) با یه ویو به چنارهای ولیعصر!

دیروز وقت آزاد نسبتن خوبی داشتم و با خودم گفته بودم اگه کارم کم طول کشید میرم پارک ساعی کمی قدم میزنم یا رو یه نیمکت میشینم و فکر میکنم، نمیدونم به هرحال دوست داشتم تنهایی کمی وقت بگذرونم. شاید عجیب باشه ولی تا حالا این کارو نکردم. همیشه دوست دارم با کسی باشم، حتی تو دانشگاه، و اگه کسی پیدا نشد ترجیح میدم بی هدف برم سالن مطالعه. مدتیه فکر میکنم باید کمی تنها وقت بگذرونم و برای خودم وقت بذارم. تنهایی پارک رفتن یا کافه رفتن برام سخته. احساس میکنم همه به آدم نگاه میکنن. میدونم حسم غلطه، و واسه همین میخواستم دیروز امتحانش کنم، ولی به خاطر معده درد حالم خوب نبود و کارم هم بیشتر از چیزی که فکر میکردم تو دفتر گارانتی طول کشید.

تو بازارچه زیرگذر چهارراه ولیعصر از غرفه کتاب 50 درصد تخفیف گتسبی بزرگ رو خریدم. مترجمش گم نام بود و وقت نداشتم ترجمشو بررسی کنم. امروز مقداریش رو خوندم و باید بگم بدترین ترجمه ای هست که تا به حال خوندم. خیلی وقته میخواستم گتسبی بزرگ رو بخونم، از وقتی ناتوردشت رو خوندم و میگفت دیوونه گتسبی بزرگه. حالا فکر نکنم بتونم با همین ترجمه ادامش بدم و زبان اصلیشو از فیدیبو دانلود کردم.

بهو دلم خواست آهنگای آلبوم night visions از imagine dragons رو گوش بدم. آهنگ واقعن هنرمندانه خاطرات رو نگه میداره. خصوصن اگه یه بازه زمانی خاص گوش داده باشی و بعد از یکی دو سال دوباره گوش بدی. آهنگای radioactive و demons رو ترم یک سر پروژه مبانی زیاد گوش میدادم. حالا انگار با ماشین زمان برگشته باشم به اون روزا. 

امروز بعد از ظهر چندین بار always رو گوش دادم. Bon Jovi یکی از خواننده های محبوبم شده، و باید از ولادان متشکر باشم. شبی که از باغ گیاهشناسی برمی گشتیم و نیکولا آهنگای جانکی میذاشت برام، ولادان bed of roses رو پلی کرد. دلم تنگ شده برای اون روزا.


+الحمد لله علی کل حال..

  • ۵۴

استادها..

  • ۲۰:۲۱
استاد درس هفت و نیم صبح واقعن باعث ناراحتیمه. اولن که کل موضوع جلسه رو میتونه در عرض پنج و نهایتن ده دقیقه جمع کنه، ولی یک ساعت و نیم حرف میزنه.. استادای کلاسای معارفی که داشتم خیلی مفیدتر حرف میزدن! در ثانی، کوچک ترین توجهی به بخش دخترای کلاس نداره. یعنی حتی یه نگاه کلی موقع تدریس نمیکنه. قبلن می ایستاد وسط کلاس و پسرا رو نگاه میکرد، حالا میره رو به روی پسرا و کلن دخترا رو ایگنور میکنه. مثلن میپرسه کیا هوش پاس کردن؟ و نگاه نمیکنه ببینه کدوم دخترا پاس کردن. یا میپرسه کیا پایتون بلد نیستن، و باز هم نگاه نمیکنه سمت دخترا رو. من نمیفهمم واقعن یعنی چی. کی گفته نگاه بدون دقت و کلی استاد به دخترا حرومه؟ یا اگر خود این شخص با این مسئله مشکل داره چرا اومده استاد شده؟ اصلن میتونست تو edu جلو درسش بنویسه مخصوص آقایان! والا..! 
دوست داشتم یه چیزی در این باره بگم بهش ولی با توجه به واقعن چرت بودن بخش خوبی از زمان تدریسش و اینکه دخترها رو نگاه نمیکنه و ما آزادانه میتونیم چرت بزنیم و با گوشی بازی کنیم منصرف شدم!
بقیه استادای روزم خیلی خوبن :) خصوصن درسی که بعد همین کلاسم مستمع آزاد میرم. میشوره میبره کلاس اول صبحیمو :)
  • ۴۱

شب‌های هیئت(2)

  • ۲۲:۰۹

شب دوم محرم بود. اسم منم جزو خادما. با سرویس از خوابگاه رفتیم مسجد. زیاد بودیم، مینی بوس پر شده بود.یکی از بچه های مسئول قرار بود بهم بگه چی کار کنم. گفتن برم تو مسجد و هر موقع کاری پیش اومد زنگ میزنن بهم. نشستم تو مسجد. طبقه پایین. زیارت عاشورامو موقع نماز خونده بودم. دعای یسستشیر خوندم. بعد بهم زنگ زدن و مسئولیتمو گفتن: بایستم جلوی در پشت بوم که کسی نره پشت بوم، خصوصن بچه ها. باید تو ذوقم می خورد ولی نخورد. دختره مسئول هی میگفت شاید به نظر نیاد ولی کار مهمیه. برا من اما مهم نبود که کاری که انجام میدم مهمه یا نه. میخواستم فقط کاری انجام داده باشم، حتی اگه اون کار نشستن جلوی در پشت بوم باشه!

برای شب سوم و چهارم هم اسم داده بودم. مریم بهم پیام داد تو تلگرام. گفت انتظاماتم. انتظامات.. دوست نداشتم. خاطره خوبی ندارم از این کلمه. گفتم مهد هست امشب؟ گفت آره. اینطوری شد که قرار شد برم مهد. مسئول سرویس خوابگاه هم شدم. گفت باید برم پیج کنم ساعت اومدنشو و موقع برگشت هم بچه ها رو جمع کنم.

مهد یکی از مدرس های مسجد بود. همه ی مربی ها یا به قول خودمون خاله ها هم دانشجوی شریف بودن. وقتی رسیدیم هنوز بچه ای نبود. یه کم تو تزیین دیوارا کمک کردم و استخر توپو پر کردیم؛ تا کم کم بچه ها اومدن.

دو شبی که مهد بودم خیلی خوب بودن. دلم برای بچه ها و خاله گفتنا و دعواشون سر ماشین آبیه تنگ شده. دلم میخواد دوباره اسرا رو بنشونم رو پاهام و برای اردک و دایناسور خونه بسازیم؛ یا آدم بکشم و محمدحسن رنگ کنه. نصفشونو آبی، نصفشونو سبز.یا یکی از بچه ها بیاد و بگه خاله آب..

فردا عاشوراست. پس فردا هفت و نیم صبح کلاس دارم، از نوع حضورغیاب دار. مجبورا هشت و نیم صبح فردا بلیط قطار گرفتم که برم تهران. بعدازظهر تموم شده بود و با اتوبوس هم ترافیک وحشتناکه. صبح عاشورا باید سوار قطار شم و امسال از خونه ننه رفتن خبری نیست. البته دیگه عادت کردم به این وضع، صبح سیزده به در، صبح عاشورا.

فردا شب مسئول چای هیئتم. شام غریبان. شب اُسَرا..

این مدت خیلی نوشته ها خوندم درباره محرم، ولی این یکی رو خیلی دوست داشتم، آخر کپشن یکی از پست های drhamidghaderi بود که تو اینستاگرام فالو میکنم، قلم زیبایی داره.

"پای کتاب گریه می‌کنیم.پای منبر گریه می‌کنیم.دختری بگوید بابا،گریه می‌کنیم.نوزادی گریه کند،گریه می‌کنیم.

ما شب‌وروز گریه می‌کنیم.چون..

زمان و زمین

جهان و خاطراتش

سراسر روضهٔ شماست.

  • ۴۲

شب‌های هیئت(1)

  • ۱۴:۲۶
خانواده‌ی مذهبی ای دارم، ولی زیاد اهل مسجد و هیئت رفتن نیستیم. نمیدونم چرا. یادم میاد وقتی بچه بودم و خونه‌ی ننه میرفتیم نزدیکای اذان که میشد با بقیه نوه ها دم در وایمیستادیم، وقتی شیخ حبیب از دم در رد میشد که بره مسجد بهش سلام میدادیم. چه کیفی میکردیم وقتی جوابمونو میداد و میگفت ماشالله بالا لریم! شیخ حبیب امام جماعت مسجد صاحب الزمان بود، و البته هنوز هم هست -حفظه الله- خونشون ته خیابون بود. یه کم که بزرگ‌تر شدیم، چادر ننه رو سر میکردیم و میرفتیم واسه نماز. تند تند وضو میگرفتیم و راه کوتاه تا مسجد رو می دویدیم. همیشه دوست داشتم از شیر آب تو حیاط مسجد وضو بگیرم، ولی چون دختر بودم نمیشد. خاطره خوبی از بیشتر پیرزنای مسجد ندارم. یادمه جای مخصوص خودشونو داشتن. سجاده هاشون همیشه پهن بود. بار اول که اینو نمیدونستم و جای یکیشون نشسته بودم اومد دعوام کرد. کلن پیرزنا زیاد خوششون نمیومد بچه بیاد تو مسجد. بعضی هاشون مهربون بودن اما. با کلی ماشالله گفتن میپرسیدن نوه های کی هستیم. با ذوق میگفتیم یدالله حیدری.
عاشورا و تاسوعا همیشه میرفتیم خونه ی ننه. پسرا میرفتن دسته. دخترا خونه میموندیم و حرف میزدیم و زیارت عاشورا میخوندیم و ظهر میرفتیم میدون دسته نگاه کنیم. بعضی از دختر بچه ها گلاب میپاشیدن رو مردای تو دسته ها. خیلی دوست داشتم منم گلاب بپاشم. فکر کنم یه بار هم خریدن برام. البته الان حس میکنم کار رو اعصابی بوده! اون موقع ها محرم تو زمستون بود. تو اون سرما روت گلاب بپاشن! اونم نه یکی دو  قطره! 
شب پسرا زنجیراشونو که از مسجد گرفته بودن میاوردن خونه ی ننه. همیشه به نظرم خیلی سنگین بودن. یه زنجیر کوچولو بابا خریده بود برامون.
بیشتر سالا مامان حلوا می پخت. دور مینشستیم و حلوا میذاشتیم لای نون بستنی و تو سینی میچیدیم. شبای هیئت میرفتیم مسجد صاحب الزمان. زنانه طبقه بالا بود. سینی حلوا رو میدادن دست ما بچه ها که پخش کنیم. همیشه پیرزنا چندتا چندتا برمیداشتن، این برای نوه‌ام، این برای اون یکی نوه‌ام.. این بود که تا حلوا دور بچرخه تموم میشد. یادمه چقدر حرص میخوردم تو عالم بچگی. همش دلم میخواست بگم یه دونه بردارید! بذارید به بقیه هم برسه! ولی نمیگفتم. الان می‌بینم کار خوبی میکردم. اونا هر کدوم یه مادربزرگ بودن که دوست داشتن نوه هاشونو خوشحال کنن. مگه نذری نبود؟ مال من نبود که بخوام حرصشو بخورم! به قول مامان مال امام حسین بود..
بعضی شبا با زندایی ها و مامان میرفتیم هیئت. روضه. همش دلم میخواست پرده رو بزنم بالا و یواشکی مردونه رو نگاه کنم. زنونه طبقه بالا بود. ولی دیواراش نصفه بودن و پرده داشتن. از اون بالا خیلی قشنگ بود مردونه. گرد می‌ایستادن و سینه میزدن. البته همیشه بعضیا دعوامون میکردن که چرا پرده رو زدیم بالا. این علاقه تو دلم مونده و بعضی وقتا تو مسجد دانشگاه کودک درونم دلش میخواد یواشکی از زیر پرده پایین رو نگاه کنه :)) ولی میترسم کسی دعوام کنه!! البته حالا دیگه پرده هارو برداشتن و جاشون دیوارطور چوبی گذاشتن.
گفتم مسجد دانشگاه.. مسجد دانشگاه هرسال برنامه داره. سال چهارمم ولی تا به حال شرکت نکردم. نمیدونم چرا! نه شب های قدر، نه اعتکاف، نه حتی محرم. بعد امسال فاطمه گفت میای بریم خادم هیئت شیم؟ گفتم نمیدونم. ولی فرم رو پر کردم. قرار شد باهام تماس بگیرن. 
(ادامه دارد..)
  • ۴۷
۱ ۲
فکرها، دغدغه‌ها و خاطرات یه دخترِ دانشجویِ کامپیوترِ بیست و دو ساله؛ که میترسه یادش برن.. که نمیخواد یادش برن!