حال دل

حال دل با تو گفتنم هوس است..

چه دانستم؟

  • ۱۸:۲۸

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون؟

دلم را دوزخی سازد، دو چشمم را کند جیحون

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید

چو کشتی ام دراندازد میان قُلزُم پرخون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد

که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون

نهنگی هم برآرد سر، خورد آن آب دریا را

چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون

شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را

کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون

چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون

چه دانم‌های بسیار است، لیکن من نمی‌دانم

که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون


ناخودآگاه این بیت ها را می خوانم و فکر میکنم مولانا چقدر زیبا و درست توصیف کرده حالم را. چه دانم های بسیار دارم و نمی دانم های بسیارتر. به اهدافم فکر میکنم، و تلاش میکنم اهداف گذشته ام را به یاد بیاورم. نمیدانم این تغییر هدف هایم نتیجه واقع بین تر شدنم است یا سطحی تر شدنم؟ نمی دانم چطور میتوانم بین اهداف مادی و غیرمادی ام تعادل برقرار کنم اما می دانم بدون هدف های غیر مادی ام هرگز به رضایت از خود نمی رسم. چیزی که این روزها خیلی کم دارمش. 

انگار واقعا این سال های اخیر دانشگاه کفی افیون خورده ام که حواسم را از اصل زندگی پرت کرده.

  • ۲۵

رخوت

  • ۱۰:۴۶

فکر می‌کنم دوباره سرما خورده‌ام! دیشب یک قرص سرماخوردگی شب خوردم و ساعت ۸ خوابیدم تا صبح زود بیدار شوم و به کارهایم برسم. ساعت هشت صبح بیدار شدم! به غیر از نیم ساعت بیداری وسطش برای نماز صبح و چندبار از خواب پریدن، از جمله با صدای جیغ بچه‌ها که زلزله آمده، درحالی که صدای رعد و برق را شنیده بودند، ۱۲ ساعت خوابیدم! رکوردی بود در نوع خودش :) 

حالا هم از صبح نشسته‌ام پای لپ‌تاپم. پایچرم باز است، دارم عمرو دیاب گوش می‌دهم، یک خط هم کد نزده‌ام. فردا کوییز بازیابی دارم، یک صفحه هم نخوانده‌ام. باید کاراموزی را شروع کنم، یک ساعت هم شرکت نرفته‌ام. این همه رخوت از کجا آمده؟ دوست دارم بیندازم گردن سرماخوردگی، ولی خودم می دانم همه‌اش تقصیر او نیست!!

  • ۵۲

یارا بهشت صحبت یاران هم‌دمست

  • ۰۹:۵۱

این چند روز انقدر حرف زده‌ام که یواش یواش دارم خالی می‌شوم و آرامش می‌گیرم. برای خودم عجیب است. باز هم چیزی راجع به خودم کشف کردم، من نه تنها نیاز به حرف زدن دارم، بلکه نیاز شدیدی دارم که با آدم‌های آشنای هم دغدغه‌ام حرف بزنم. لازم هم نیست که حتما به راه حلی برای دغدغه‌هایم برسم، همین که ببینم تنها نیستم و دوستان دیگری هم مثل من هستند و نگرانی‌ها و ترس‌های مشابه دارند، تا حد زیادی آرامم می‌کند.

تابستان تقریبا هر روز با مامان و بابا و رضوانه و فرشته تماس ویدیویی داشتم و هر روز حدود یک ساعت حرف می‌زدیم. این حرف زدن مداوم باعث شده بود که دلتنگی کمتر شود. ولی با دوست‌هایم به جز یکی دو بار تماس و گاهی چت، ارتباط زیادی نداشتم. دلتنگی بود که روی هم تلنبار شده بود و وقتی دیدمشان و حرف زدیم تازه متوجه وجودش شدم. یک شب فاطمه به خوابگاه آمد و تا ساعت ۵ صبح یک‌سره حرف زدیم. بعد خوابیدیم و ساعت ۹ صبح بیدار شدیم و باز حرف زدیم و وقتی ساعت را نگاه کردیم از دوازده ظهر گذشته بود، و به نظر می‌رسید حرف‌هایمان می‌تواند تا ابد ادامه داشته باشد. دیشب هم رفتم خوابگاه شوریده، پیش حانیه و مهسا و خاطره، و باز هم حرف و حرف و حرف. 

چقدر خوب است که آدم نگرانی‌هایش را در خودش نگه ندارد. وقتی راجع به آن‌ها حرف می زنم آرام‌تر می‌شوم. بخشی از آرامشم را از فاطمه می‌گیرم، بخشی را از عطیه، بخشی از زینب، بخشی از بهار، بخشی از خاطره و مهسا و حانیه. 

خدا را شکر برای آدم های دوست داشتنی زندگیم. 

  • ۴۹

اولین سوغات پاییز

  • ۲۱:۲۱

امروز آخرین یکشنبه ای بود که اینجا هستم. کلی جا میخواستم بروم ولی از صبح بی حال روی تختم ولو شده ام و تنها کار مفیدی که کردم پختن نهار و انداختن لباس هایم در ماشین لباس شویی بوده. یک سرمای درست و حسابی خورده ام که فعلا با قرص و دم نوش و آب نمک قرقره کردن دارم سعی میکنم خاموشش کنم، ولی از گلودرد و سنگینی سرم به نظر میرسد موفق نیستم. طبیعی است البته، هرسال با اولین باد سرد پاییزی یک هفته ای مریض می شوم و معمولا همان یک بار برای پاییز و زمستان واکسینه ام میکند. حالا هم انگار قرار است این هفته ی آخری با مریضی بگذرد :)

الحمدلله علی کل حال

  • ۷۰
فکرها، دغدغه‌ها و خاطرات یه دخترِ دانشجویِ کامپیوترِ بیست و دو ساله؛ که میترسه یادش برن.. که نمیخواد یادش برن!