- چهارشنبه ۲۱ شهریور ۹۷
- ۱۲:۵۴
یکشنبه داشتم برای نهار عدسپلو میپختم. برای من آشپزی و شیرینیپزی یکی از کارهای لذتبخش دنیاست. وقتی آشپزی میکنم دوست دارم وقت زیاد داشته باشم و برایش وقت بگذارم. معمولا آرامآرام کار میکنم، آرام سبزیجات را خرد میکنم، آرام برنج را پاک میکنم. مامان ولی اینطور نیست. سریع و فرز است و از نظرش من کند کار میکنم. یک دلیل کند کار کردنم البته این است که مهارت و تجربهی او را ندارم، ولی دلیل دیگرش این است که راستش من حین خرد کردن پیاز و رنده کردن سیبزمینی لذت میبرم، اگر عجله نداشته باشم ترجیح میدهم با آرامش این کار را کنم و آّهنگ گوش کنم تا بیشتر لذت ببرم!
داشتم میگفتم، یکشنبه عدسپلو میپختم. عدسپلو را بدون کشمش و خرما دوست دارم، با هویجهای خلالی و پیازداغ زیاد و مرغ ریش ریش شده یا کوفتهقلقلی و زعفران. اگر خلال نارنج هم داشته باشد که فبها. خلال نارنج نداشتم، ولی نشستم و سه هویج نسبتا بزرگ را ریز خلال کردم. با سرعت من البته اینکار خیلی طول کشید ولی نتیجه رضایتبخش بود. هویجها را سرخ کردم و همزمان ندا پیازداغ درست کرد. پیازداغ دوست دارم ولی بلد نیستم بدون اینکه بعضیهایشان بسوزند همه را سرخ کنم، طوری که کاراملی شود. از ندا یاد گرفتم :) باید بالای سرش بایستی و مدام هم بزنی، و باید قبل از اینکه کامل سرخ شوند شعله را خاموش کنی، چون پیازداغ که بماند رنگش تیرهتر میشود.
همزمان که عدسها روی گاز قل میخوردند و هویجها و پیازها را توی بشقابی کنار گذاشته بودم، زک آمد. درحالی که با تعجب به بشقاب نگاه میکرد پرسید چی هستند؟ گفتم هویج و پیاز. پرسید با چاقو خرد کردهای!؟ گفتم آره! پرسید که میخواهم چه چیزی با آنها درست کنم، کمی راجع به عدسپلو توضیح دادم و گفتم میتواند با ما نهار بخورد چون دارم زیاد درست میکنم. قبلا یک بار سارا را به عدسپلو دعوت کرده بودم و خیلی خوشش آمده بود. زک با خوشحالی قبول کرد.
یک بسته گوشت چرخکرده را با یک پیاز کوچک نگینی تفت دادم، بعد گوشت و هویج و پیازداغ را مخلوط کردم و کنار گذاشتم. برنج را آبکش کردم، بعد نان پیتا را مثلثی برش دادم و تهدیگ انداختم و مخلوط برنج و عدس را رویش ریختم و دم گذاشتم. وقتی آماده شد مقداری از برنج را با زعفران دمکرده مخلوط کردم، عدسپلو را توی یک بشقاب بزرگ کشیدم و رویش پلوی رعفرانی ریختم و بعد آماده بود. همهی این جزییات که برایمان عادی شده برای زک عجیب و جالب بود، اینکه برنج را آبکش میکنیم و در قابلمه را با پارچه میپوشانیم، مفهوم تهدیگ، زعفران.
ندا سالاد شیرازی درست کرد، از ایران نعناع خشک آوردهام. سالاد شیرازی(بدون آبغوره، ولی با لیموی تازه) با نعناع خشک. ایرانی ایرانی.
میز چیدیم و زک هم پاپریکا و کلم بروکلی و گوجهفرنگی با حمسی که خریده بود را سر میز آورد. همانطور که انتطارش را داشتم خیلی از عدسپلو خوشش آمد، اولین قاشق را که خورد گفت "!hey, you guys really know how to cook" پرسیده بود نمیتواند دلیل پارچه پیچیدن دور در قابلمه را بفهمد، و گفته بودم برای این است که رطوبت برنج را به خودش بکشد تا شفته نشود، و وقتی برنج دانه دانه را دید گفت پس دلیل اینکه برنجهایتان به هم نمیچسبد این است؟ (برنجی که بقیه اینجا میپزند کاملا شفته است، و این مدل برنجی که ما میخوریم برایشان عجیب است که چطور به هم نچسبیده)
بعد از نهار زک یک سری ادویه مکزیکی آورد به اسم مالی، که بیش از ۶۰ ماده تشکیل دهنده دارند و غذای سنتی مکزیک با آنها درست می شود. دوست مکزیکیاش برایش آورده بود و به نظر خیلی جالب میآمدند.
بعد زک پرسید آیا میدانیم چندسال است که اجدادمان در شهری که الان در آن زندگی میکنیم زندگی میکنند؟ من گفتم مدت خیلی طولانی است، تا جایی که می دانم سمت مادرم همیشه و سمت پدرم هم شاید ۵ ۶ نسل قبلتر از شیراز مهاجرت کردهاند. ندا گفت که اصالتا شمالی هستند و پدربزرگش به تهران مهاجرت کرده. ما هم همان سوال را از زک پرسیدیم، زک گفت پدربزرگهایش شاید حدود ۶۰ سال است که به ایالت یوتا رفتهاند، و قبلتر هم اجدادش سال ۱۸۰۰ و خوردهای از دانمارک و انگلیس به آمریکا مهاجرت کردهاند. بعد از اینکه کمی سکوت کرد گفت، میدانید، به نظر میرسد شما ریشه دارید. من احساسی به آمریکایی بودنم ندارم، نمیدانم اینکه آدم مثل شما ریشه داشته باشد و سنت و فرهنگ و فرهنگ غذایی که نسل به نسل منتقل شده چه احساسی دارد. نمیدانم چرا ناراحت شدم. این حرفها را با یک جور حسرت میگفت. فهمیدم اینکه ادویههای مکزیکی را آورده بود شاید به این خاطر بود که حس میکرد حالا که ما اینقدر چیز یادش دادهایم او هم باید چیزی بگوید، و نتوانسته بود چیزی از آمریکا پیدا کند. به او نگفتم اگر الان بروی و از ریشه با مردم ایران حرف بزنی، به ریشت میخندند. می گویند ریشهمان به چه دردمان میخورد وقتی الان برگهایمان دارد خشک میشود؟ و مطمینا بسیاری(اگر نگویم همه) ترجیح میدهند یک آمریکایی بیریشه باشند. همانطور که خیلیها مهاجرت میکنند و بعد تمام تلاششان را میکنند که ریشههایشان را در این خاک زخمخورده به فراموشی بسپارند. نگفتم...
- ۴۳۵