- دوشنبه ۱۷ مهر ۹۶
- ۰۵:۵۲
- ۲۲۷
حال دل با تو گفتنم هوس است..
امشب خوندن گتسبی بزرگ رو تموم کردم. اینطوری پیش رفتم که اول نصفشو خوندم و بعد فیلمشو(2013) دیدم، بعد دیدم نمیتونم کتابشو تاآخر نخونم و نصف دیگشو امروز خوندم. حال الانم ترکیبی از غم و افسردگی و تحسینه.. خیلی دوست داشتمش :( خیلی :( گتسبی بین شخصیتهای مورد علاقم تو کتابها کنار فیتز ویلیام دارسی و کازیمودو قرار گرفت؛ و الان ناراحتم که چرا زودتر نخونده بودمش..
یه جا تو فیلمش جردن میگه : “He looked at her the way all women want to be looked at by a man.”
اینکه دیکاپریو این نگاه رو به بهترین شکل ممکن بازی میکنه بماند، به نظرم حتی میشه جمله رو به این تغییر داد که:
“He loved her the way all women want to be loved by a man.”
به نظرم بزرگترین اشتباه گتسبی این بود که دیزی رو خوب نشناخته بود و ازش یه شخصیت خیالی ساخته بود و اون رو باور کرده و عاشقش بود..
و دیزی، اوایل کتاب به نیک میگه وقتی بچش دنیا اومده و فهمیده دختره گفته:
“I hope she'll be a fool -- that's the best thing a girl can be in this world, a beautiful little fool.”
و به نظرم این، دقیقا توصیفی از خودشه..
بعضی از اون قسمتای کتاب که دوست داشتم رو تو ادامه مطلب میذارم.
دیروز کلیپی رو تو گروه ورودی های 93 کامپیوتر دیدم، توش از تعدادی از دانشجوهای دانشگاه این سوال رو پرسیده بودن: دو نفر در حال مرگند. یک "دانشجوی شریف" و یک "کارگر". شما هم هیچ چیزی غیر از همین عنوان ها درباره آنها نمی دانید ولی "فقط یکی" از آنها را می توانید نجات دهید. کدام را نجات میدهید؟
بحث خیلی زیادی تو گروه شده بود، ولی تعداد پیامها زیاد بود و نتونستم بحث رو دنبال کنم. ولی جوابی که بعضی ها تو کلیپ میدادن برام ناراحت کننده بود، مثلن یکی از بچه ها گفته بود دانشجوی شریف، چون ارزشش بیشتره! چیزی که نمیتونم بفهمم اینه که چطور میشه ارزش زندگی انسان ها رو مقایسه کرد؟ از نظر من ارزش زندگی آدم ها عدد نداره که بگی مثلن 6 از 4 بزرگتره. به نظرم (به عنوان یک تمثیل) زندگی هر آدم یک مجموعه نامتناهیه که اعضاش با اعضای مجموعه زندگی آدم های دیگه تناظر یک به یک دارن. (در اینجا آدم های جانی و تبه کار مد نظرم نیستن، انسانهای معمولی منظورمن) در نتیجه ارزش جان انسانها کاردینالیتی برابر دارن. حتی اگه به نظر ما بیاد که تعداد اعداد بین 0 تا 2 بیشتر از اعداد 0 تا 1 هستن، درحالی که برابرن. من خودم اگر بودم دانشجوی شریف رو انتخاب میکردم، ولی صرفن از این جهت که احتمال اینکه بشناسمش بیشتر بود..
تهش از یکی از کارگرهایی که تو دانشگاه کار میکردن هم این سوال رو پرسیده بودن، و اون کارگر گفت دانشجو رو نجات میدم، چون "همه" دانشجوهای اینجا "نابغه" اند و میتونن مثلن در آینده کارخونه ای بسازن که من توش کار کنم. نمیدونم چرا گریه کردم.
+ جایزه نوبل ادبیات امروز مشخص شد، کازوئو ایشی گورو :) خوشحالم یه ژاپنی جایزه رو برده!
دیروز گوشیم رو برده بودم گارانتی. کمی ناراحت بودم از خراب شدنش اما یه خانومی اونجا بود که مدل گوشیش مثل مال من بود و مشکل مشابهی داشت و نزدیک دو هفته از مهلت گارانتیش گذشته بود و حالا باید هشتصد تومن خرجش میکرد! خوشحالم که قبل از تموم شدن مهلت گارانتی خراب شده :)) دفتر گارانتی تو یه ساختمونی بود که معلوم بود در گذشته مسکونی بوده. تو خیابون ولیعصر. خیلی دوست دارم ولیعصر رو. پلان دفتر کمی تغییر داده شده بود ولی میتونستم حدس بزنم آشپزخونه و اتاق خوابا قبلن کجا بودن. معمولن دوست دارم تصور کنم اگه جایی مال من بود چطور دکورش رو میچیدم، مثلن کجا کاناپه میذاشتم یا هر دیوار رو چه کاغذدیواری میزدم. واحدِ ساده و نه چندان بزرگی بود ولی دوست داشتم مال من بود :) با یه ویو به چنارهای ولیعصر!
دیروز وقت آزاد نسبتن خوبی داشتم و با خودم گفته بودم اگه کارم کم طول کشید میرم پارک ساعی کمی قدم میزنم یا رو یه نیمکت میشینم و فکر میکنم، نمیدونم به هرحال دوست داشتم تنهایی کمی وقت بگذرونم. شاید عجیب باشه ولی تا حالا این کارو نکردم. همیشه دوست دارم با کسی باشم، حتی تو دانشگاه، و اگه کسی پیدا نشد ترجیح میدم بی هدف برم سالن مطالعه. مدتیه فکر میکنم باید کمی تنها وقت بگذرونم و برای خودم وقت بذارم. تنهایی پارک رفتن یا کافه رفتن برام سخته. احساس میکنم همه به آدم نگاه میکنن. میدونم حسم غلطه، و واسه همین میخواستم دیروز امتحانش کنم، ولی به خاطر معده درد حالم خوب نبود و کارم هم بیشتر از چیزی که فکر میکردم تو دفتر گارانتی طول کشید.
تو بازارچه زیرگذر چهارراه ولیعصر از غرفه کتاب 50 درصد تخفیف گتسبی بزرگ رو خریدم. مترجمش گم نام بود و وقت نداشتم ترجمشو بررسی کنم. امروز مقداریش رو خوندم و باید بگم بدترین ترجمه ای هست که تا به حال خوندم. خیلی وقته میخواستم گتسبی بزرگ رو بخونم، از وقتی ناتوردشت رو خوندم و میگفت دیوونه گتسبی بزرگه. حالا فکر نکنم بتونم با همین ترجمه ادامش بدم و زبان اصلیشو از فیدیبو دانلود کردم.
بهو دلم خواست آهنگای آلبوم night visions از imagine dragons رو گوش بدم. آهنگ واقعن هنرمندانه خاطرات رو نگه میداره. خصوصن اگه یه بازه زمانی خاص گوش داده باشی و بعد از یکی دو سال دوباره گوش بدی. آهنگای radioactive و demons رو ترم یک سر پروژه مبانی زیاد گوش میدادم. حالا انگار با ماشین زمان برگشته باشم به اون روزا.
امروز بعد از ظهر چندین بار always رو گوش دادم. Bon Jovi یکی از خواننده های محبوبم شده، و باید از ولادان متشکر باشم. شبی که از باغ گیاهشناسی برمی گشتیم و نیکولا آهنگای جانکی میذاشت برام، ولادان bed of roses رو پلی کرد. دلم تنگ شده برای اون روزا.
+الحمد لله علی کل حال..
شب دوم محرم بود. اسم منم جزو خادما. با سرویس از خوابگاه رفتیم مسجد. زیاد بودیم، مینی بوس پر شده بود.یکی از بچه های مسئول قرار بود بهم بگه چی کار کنم. گفتن برم تو مسجد و هر موقع کاری پیش اومد زنگ میزنن بهم. نشستم تو مسجد. طبقه پایین. زیارت عاشورامو موقع نماز خونده بودم. دعای یسستشیر خوندم. بعد بهم زنگ زدن و مسئولیتمو گفتن: بایستم جلوی در پشت بوم که کسی نره پشت بوم، خصوصن بچه ها. باید تو ذوقم می خورد ولی نخورد. دختره مسئول هی میگفت شاید به نظر نیاد ولی کار مهمیه. برا من اما مهم نبود که کاری که انجام میدم مهمه یا نه. میخواستم فقط کاری انجام داده باشم، حتی اگه اون کار نشستن جلوی در پشت بوم باشه!
برای شب سوم و چهارم هم اسم داده بودم. مریم بهم پیام داد تو تلگرام. گفت انتظاماتم. انتظامات.. دوست نداشتم. خاطره خوبی ندارم از این کلمه. گفتم مهد هست امشب؟ گفت آره. اینطوری شد که قرار شد برم مهد. مسئول سرویس خوابگاه هم شدم. گفت باید برم پیج کنم ساعت اومدنشو و موقع برگشت هم بچه ها رو جمع کنم.
مهد یکی از مدرس های مسجد بود. همه ی مربی ها یا به قول خودمون خاله ها هم دانشجوی شریف بودن. وقتی رسیدیم هنوز بچه ای نبود. یه کم تو تزیین دیوارا کمک کردم و استخر توپو پر کردیم؛ تا کم کم بچه ها اومدن.
دو شبی که مهد بودم خیلی خوب بودن. دلم برای بچه ها و خاله گفتنا و دعواشون سر ماشین آبیه تنگ شده. دلم میخواد دوباره اسرا رو بنشونم رو پاهام و برای اردک و دایناسور خونه بسازیم؛ یا آدم بکشم و محمدحسن رنگ کنه. نصفشونو آبی، نصفشونو سبز.یا یکی از بچه ها بیاد و بگه خاله آب..
فردا عاشوراست. پس فردا هفت و نیم صبح کلاس دارم، از نوع حضورغیاب دار. مجبورا هشت و نیم صبح فردا بلیط قطار گرفتم که برم تهران. بعدازظهر تموم شده بود و با اتوبوس هم ترافیک وحشتناکه. صبح عاشورا باید سوار قطار شم و امسال از خونه ننه رفتن خبری نیست. البته دیگه عادت کردم به این وضع، صبح سیزده به در، صبح عاشورا.
فردا شب مسئول چای هیئتم. شام غریبان. شب اُسَرا..
این مدت خیلی نوشته ها خوندم درباره محرم، ولی این یکی رو خیلی دوست داشتم، آخر کپشن یکی از پست های drhamidghaderi بود که تو اینستاگرام فالو میکنم، قلم زیبایی داره.
"پای کتاب گریه میکنیم.پای منبر گریه میکنیم.دختری بگوید بابا،گریه میکنیم.نوزادی گریه کند،گریه میکنیم.
ما شبوروز گریه میکنیم.چون..
زمان و زمین
جهان و خاطراتش
سراسر روضهٔ شماست."
دو سال پیش برای اولین بار وبلاگ نویسی رو شروع کردم. برای خودم مینوشتم و دوست نداشتم کسی که من رو میشناسه وبلاگم رو بخونه. بنا به دلایلی اون وبلاگ رو پاک کردم، که البته الان پشیمونم! بگذریم..
مدتی بود که دوست داشتم باز هم بنویسم، نوشتنی که بیشتر برای خودم آرشیوی باشه از فکرها و دغدغه هام. به جز اینستاگرام شبکه اجتماعی خاصی عضو نیستم و اونجا نوشتن رو دوست ندارم. احساس میکنم مخاطب ها فقط عکس رو میبینن و کسی به کپشن توجهی نداره، که البته هدف اصلی از ساخت اینستاگرام هم اشتراک عکسه و نه متن. هر از چند گاهی تو سمپادیا حرف بزن می نوشتم و البته مینویسم، ولی امروز با خوندن اتفاقی این سری مطالب از محمدرضا شعبانعلی تصمیم گرفتم دوباره وبلاگ بنویسم.
همیشه انتخاب اسم کار سختی بوده برام، این بار از حافظ کمک گرفتم که این شعر اومد:
حال دل با تو گفتنم هوس است
خبر دل شنفتنم هوس است
طمع خام بین که قصه فاش
از رقیبان نهفتنم هوس است
شب قدری چنین عزیز و شریف
با تو تا روز خفتنم هوس است
وه که دردانهای چنین نازک
در شب تار سفتنم هوس است
ای صبا امشبم مدد فرمای
که سحرگه شکفتنم هوس است
از برای شرف به نوک مژه
خاک راه تو رفتنم هوس است
همچو حافظ به رغم مدعیان
شعر رندانه گفتنم هوس است