امروز با بچه ها رفتیم سینما. میخواستیم نگار ببینیم اما دیر رسیدیم و سانسش رو از دست دادیم و گزینه ی بعدی زرد بود. 

اولین چیزی که در فیلم بولد بود "بدبختی" بود! انقدر بدبختی پشت بدبختی میومد که دیگه به خودت میگفتی از این بدتر چی میتونست اتفاق بیفته؟ و بعد سکانس بعدی اتفاق بدتری می افتاد.. به نظرم چیزی که سینمای ما بهش نیاز داره کمی شادیه، کمی امید به زندگیه. به شخصه یکی دو سال اخیر به جز اکسیدان که خب فیلم طنز بود، هرچی تو سینما دیدم اشکمو درآورده. قبول دارم مشکلات اجتماعی باید مطرح بشن و سینما یکی از بهترین ابزارهاست برای این مطرح شدن، ولی این همه سیاهی هم خوب نیست.

سکانسی که از فیلم دوست داشتم اونجایی بود که نهال از ماشین پیاده شده و با تلفن حرف میزنه، بعد درحالی که ماتش میبره از پشت سرش یه بلدزر داره خاک میریزه. انگار نهاله که داره فرو میریزه؛ نهاله که داره خاک بر سر میشه.. بعد تو سکانس بعدی معلوم میشه که چی شده پشت تلفن. هنرمندانه بود.


پی نوشت: بدی دیگه این فیلم ها واسه منی که به ابراز عشق ها شک دارم اینه که شکم پررنگ تر میشه. که مردی که فکر میکنی واقعا عاشقه هم الکی بوده.. دردناکه!