حال دل

حال دل با تو گفتنم هوس است..

لب مرز

  • ۲۱:۰۸

درحالی آخرین پروژه ترم 7 رو ارسال کردم که فردا روز اول ترم هشته. نمیخوام غر بزنم که تعطیلات نداشتم و فلان و بهمان. میخوام بگم این ترم طولانی ترین خونه بودن رو داشتم. یه دل سیر نفس کشیدم تو این خونه و حرف زدم با آدماش که تیکه های قلبمن. درسته خوشحال نیستم از تهران رفتن فردا، ولی راستش ناراحت هم نیستم. زندگی همینه دیگه.. این رفتن ها و اومدن ها، این تلاش ها و رسیدن ها و دوباره راه افتادن ها. 

شکر!

  • ۵۷

خوشحالی ^__^

  • ۱۳:۲۵

تابستون سوم راهنمایی به اول دبیرستان بود که رفتم آرایشگاه و موهامو کوتاهِ کوتاه کردم. سبک شده بودم و خیلی راضی بودم. بعد از اون هرسال تابستون می رفتم و موهامو می سپردم دست آرایشگر.

 تابستونی که داشتم کنکوری می شدم آرایشگری که همیشه پیشش می رفتم رفته بود. نمیدونم کجا. ناچار رفتم یه جای دیگه. و خب، تقریبا گند زد! وقتی برگشتم خونه، مامان گفت این چه وضعیه؟ و هرکس می دید هم. دوباره برگشتم و گفتم درستش کنه. اونم کلن از ته زد. موهام از موهای بابا هم کوتاه تر شده بود! توی اون لحظه ها که موهام زیر دستش بود چشمم خورد به یه پوستر بزرگ روی دیوار از یه دختر با موهای بلند لَخت قهوه ای، که جلوشو چتری زده بود. دلم خواست. اونجا بود که تصمیم گرفتم دیگه موهامو کوتاه نکنم و بعد چتری بزنم! *ــــ*

دو سال پیش وقتی رفته بودم برای نوک گیری موهام، به نظرم رسید که به اندازه کافی بلند شدن که چتری بزنم. وقتی به آرایشگر گفتم کلی حرف زد تا منصرفم کرد. گفت ببین شما موهات لَخته، محجبه ای، چتری بزنی خیلی سختت میشه ها! منصرف شدم و بدون چتری برگشتم خونه. عید هم یه بار دیگه به سرم زد و این بار یه آرایشگر دیگه منصرفم کرد.

امروز که کد هوش رو گذاشتم ران شه و منتظر بودم تموم شه رفتم آرایشگاه سر کوچه. وقتی کارش تموم شد، تو آینه رعنای ۵ ساله رو دیدم. با چتری هام دلم غنج رفت! اومدم خونه و مامان برام گیس بافت.

 حالا خوشحال ترینم :) 

  • ۶۷

Home Is Where You Park It!

  • ۲۳:۲۲

امروز بعد از چندین هفته پرمشغله بالاخره نفس راحتی کشیدم تا فردا که دوباره موج جدیدی شروع بشه.

 دفتر خاطرات سال دوم دبیرستانم رو پیدا کردم و کیف کردم از خوندن رعنای 6 سال پیش. از دغدغه‌هایی که الان برام مسخره به نظر میان و رشدی که از لحاظ فکری داشتم. از آرزوهایی که برآورده شدن و جاشون رو به آرزوهای بزرگ‌تر دادن. و غصه خوردم که چرا الان هرشب نمی‌نویسم؟ چقدر حیفن خاطراتی که محو می‌شن! چقدر ارزشمنده ثبت لحظات به ظاهر بی‌ارزش!

این رو امشب کشیدم تو دفترم که آرزوهای الانم یادم نره. که یه روزی رعنای 6 سال بعد دفترو باز کنه و به خاطر من 21 ساله هم که شده رویاهاش یادش بیان.

VanLife

  • ۹۰

تعطیلات!

  • ۱۱:۰۵

دوست دارم کیک بپزم، نقاشی کنم، برم درباره کلی چیز مطلب بخونم و کلی آهنگ گوش بدم و سریال ببینم. با مامان طولانی حرف بزنم و بریم گردش. دوست دارم برم خونه عمه و با آترینا بازی کنم. درحال حاضر دوست ندارم به پروژه و تمرین فکر کنم، ولی در نهایت از همه کارهایی که دوست دارم انجام بدم آهنگش رو دارم و از کارهایی که دوست ندارم، همش رو! تموم میشه دیگه؟ تعطیلات بین دو ترمه مثلن. تا چهارم تموم میشه دیگه؟

  • ۱۲۱
فکرها، دغدغه‌ها و خاطرات یه دخترِ دانشجویِ کامپیوترِ بیست و دو ساله؛ که میترسه یادش برن.. که نمیخواد یادش برن!