داشتم فکر میکردم که من آدم پایان ها و تموم شدن ها نیستم. از اون دست آدم هام که وقتی مهمونی های بزرگ تموم میشن احساس افسردگی میکنن، وقتی یهو همه جا خلوت میشه و همه جا آثار مهمونی باقیه غصشون میگیره. برگشتن به روال عادی زندگی برام سخته. حالا فرق چندانی نداره که اون چیزی که روال زندگی رو از حالت عادیش خارج کرده کوچیکه یا بزرگ، آی او آیه یا ای سی ام یا حتی مسافرت! اون احساس شب آخر واقعا آزاردهنده است برام! حالا تو آی او آی شدیدترین حالتش بود، چون علاوه بر دلتنگی های معمول، خداحافظی هایی داشت که بعید بود سلام دوباره ای (از نوع حضوری) درپی داشته باشن! 

چاره قطعا این نیست که شروع نکنم تا به پایان نرسم. امیدوارم این حالتم تعدیل بشه.