النا اولین تجربه من در CouchSurfing بود، و خوشبختانه انقدر خوب بود که مطمئن باشم آخریش نخواهد بود. (اگه نمیدونید کوچ سرفینگ چی هست، این مطلب ارشاد رو بخونید، خیلی خوب نوشته)

چندوقت پیش درحالی که کلی درس و تمرین داشتم، یادم افتاد که عه، من چرا اکانت کوچ سرفینگ ندارم؟؟ و از اونجا که خیلی مهم بود که داشته باشم(مهم تر از درسام :/) رفتم و یه اکانت ساختم و بعد همینجوری گشتم و گشتم تو سایت، و بین مسافرایی که در آینده داشتن میومدن تهران چندتا رو نشون کردم؛ که یکیشون النا بود. النا اهل روسیه است و میخواست حدودا یک هفته ایران رو بگرده، و تو برنامش یه روز برای تهران داشت. دقیقا روز آخر ترم. چی بهتر از این؟ خلاصه که بهش پیام دادم و با هم آشنا شدیم و تو واتس اپ در ارتباط بودیم تا روزی که بیاد. قرار بود شب بیاد خوابگاه، چون دیروقت میرسید تهران، و صبحش بریم تهران گردی، ولی حراست اجازه نداد خارجی مهمون کنم!! خلاصه که برای اقامت کس دیگه ای رو پیدا کرد و قرار شد روز رو با هم بگذرونیم. رضوانه هم اومد تهران و پنج شنبه با النا 18 کیلومتر پیاده روی کردیم، از کاخ سعدآباد و امامزاده صالح و تجریش تا کاخ گلستان و بازار بزرگ و کافه نادری؛ و البته به توچال و پارک جمشیدیه که خیلی دوست داشت ببینه نرسیدیم. انقدر خوب و خونگرم بود که از لحظه اول احساس می کردم صد ساله باهاش دوستم و انقدر باحال خاطراتش رو تعریف میکرد که نصف روز رو داشتیم میخندیدیم :)) پنجشنبه آینده باز میخواد بیاد تهران و امیدوارم وقت کنم برم ببینمش :) حقیقتا دلم براش تنگ میشه. شخصیت جالبی داشت، هیچ شبکه اجتماعی عضو نبود، می گفت قبل از سفر هیچ عکسی نمی بینه از جایی که میخواد بره، مثلا میگفت تو پاریس فقط از کنار ایفل رد شده بوده بدون توجه بهش چون انقدر ازش عکس دیده بوده که براش جذابیتی نداشته! واگن women only براش خیلی جالب بود و ابروها! می پرسید ابروهای خانوما واقعیه؟ (ابروهای خودش خیلی نازک و بور بودن) دانشگاه زبان خونده بود و شغلش مترجمی بود، انگلیسی اسپانیایی و روسی. و در یادگرفتن زبان واقعا باهوش بود! کلی کلمه فارسی یاد گرفت و استفاده هم میکرد :)) وقتی فهمید رضوانه آبرنگ کار میکنه گفت چرا بهم نگفتی آبرنگ سنت پترزبورگ بیارم براش؟ تو روسیه انقدر ارزونه که یه پولی هم میدن بخری :)) 

و بهترین احساسه وقتی یه نفر بهت میگه تاثیر خوبی روی دیدگاهش نسبت به کشور و مردمت داشتی..