حال دل

حال دل با تو گفتنم هوس است..

بهشت ما

  • ۱۲:۰۳

گرد بهار پاشیدن به دانشگاه. همه جا بنفشه کاشتن و من عاشق بنفشه ام. بنفشه ها منو میبرن به بچگی، اون موقع که هنوز خونه رو خراب نکرده بودیم و حیاط دو تا باغچه بزرگ داشت و بابا اسفند دو تا جعبه بنفشه می کاشت تو باغچه ها. باغچه سمت چپ مال من بود و سمت راستی مال رضوانه؛ و چون فرشته کوچیک بود و باغچه نمی خواست ایوون رو داده بودیم به اون توی تقسیم بندی خیالیمون. گیلاس ها و گلابی تو باغچه رضوانه بودن، زردآلو و بوته های گل محمدی و رز تو باغچه من. پیچ امین الدوله تو باغچه رضوانه بود، یاسمن تو باغچه من.  تو باغچه هردوتامون هم درخت انگور و فندق بود. انگورا رو بابا کشیده بود روی حیاط. تابستونا بین دو تا باغچه یه سقف سبز بود که ازش خوشه های انگور آویزون بود و برگ های پهن فندق دیوارش بودن. عطر امین الدوله و گل محمدی مخلوط میشد و هوش از سر آدم میبرد. مامان برامون زیرانداز پهن میکرد رو ایوون مرمر و هر روز خاله بازی می کردیم. تو باغچه گنج دفن می کردیم و دور حیاط می دویدیم دوچرخه سواری می کردیم و فرشته از تو خونه تاتی کنان میومد که تو خنده هامون شریک بشه. مگه بهشت چیزی جز این میتونست باشه؟ چقدر دلم تنگ شده برای بهشت کوچیکمون..

  • ۵۴
جناب قدح
سلام :)

یاد اون روزا بخیر ...
سلام!
بله واقعا.. :)
my self
غیر از نهرهای روان که نگفتید الله وکیلی بقیش همونی بود که وعده دادن.
آره... :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
فکرها، دغدغه‌ها و خاطرات یه دخترِ دانشجویِ کامپیوترِ بیست و دو ساله؛ که میترسه یادش برن.. که نمیخواد یادش برن!